زن: I have a date tonight
مرد: نباید بگی دیت.این یعنی با یه مرد دیگه قرار داری.
زن: Oh baby.You still speak persian ?
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
سر به سر وسوسه های سبز سپیده دمان سودازده ی اردیبهشت می گذارم.دل به دل می سپارم و در خلسه ی خواب زده ی بهار نارنج پنجره باز اتاقم، دماوند را می بینم که گهگاهی پرده سفید را کنار می زند تا غرورش را در چشمانم ببیند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
گنه است نام تو را بی پیرایه بردن
لیک زین گنه هنوز ره به زندان نبرده ایم
شکیب خواسته بودیم ز روزگار تا روزگار وصال
جام تهی شکست و فهمیدیم سبو نخورده ایم
سبو نخورده خوش مستی ها کرده ایم با روی تو
ندانستیم ز بوی توست، ورنه اندر گلستان نبوده ایم
پ ن: دنبال اوزان عروضی و وزن و قافیه نگردید.چشمه ی خشکیده ای بود که نمناک شد،همین.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
اما گاهی هست که جا می مانید در حالی که غروب شده و شما یک روز پر مشغله ی خسته کننده داشته اید و می خواستید زودتر به یک تخت نرم و راحت برسید.نا ندارید بایستید.گوشه ی کوپه ی قطار مترو چمباتمه زده اید و با ذوق کتاب تازه ای را که خریده اید،می خوانید.
ایستگاه بعدی حسن آباد.
حتی نیم خیز شدن با آن همه خستگی هم نمی تواند لبخند رضایت بخشی که محو، روی لبانت نشسته پاک کند.قطار از ایستگاه که حرکت می کند و وارد دالان تاریکش می شود،تصویر کم جانی روی شیشه می افتد که مغرور و از خود راضیست.می نشینی و دیگر برایت مهم نیست ایستگاه بعدی کجاست.دوست داری همین طور تا ابد برود تا تو کتاب دوست داشتنی ات را تمام کنی.سرت را دوباره توی کتاب می کنی و حتی حس خوب حسادت دیگرانی که دوست داشتند جای تو جا بمانند را هم از یاد می بری و ...
بعدا نوشت:تک و توک تیک تاک هایی هست که تک تک تکاپوهای تهی تنهایی را تیکه تیکه کنار هم بچیند و تو که نگاه کنی ترکه نشود بر تنی که از تاک تر هم، ترکه ای تر است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
آنی،
و گمانی
به باد دهد هستی ات را
بنشینی دست به زیر چانه
و خوش خوشانه بنگری زین یاغی را
و نترسی که بی افتد و بشکند
قلب یاقوتی آویخته به سوئیچ ماشینش
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
چوب
پیرمرد ها صدا
ندارد.داستانی که نشان از یک نویسنده ی قوي دارد و آن قدر خوب کار شده است که نقد های معمولا چند خطی من کمی طولانی شده و اینجا قرارش می دهم
تا مشوقی باشد برای خواندن این داستان كه در قسمت پیوند های روزانه می توانید پيدايش كنيد.
زبان کار و زاویه ی دید درست انتخاب شده بود.نویسنده با توجه به چند داستانی که از او خوانده ام در این قالب، مسلط است.از نظر تکنیک داستان کم نقصی پیش روی ماست.اما این عمق سیاه داستان است که ما را در سفید خوانی اثر با مشکل مواجه می کند.کد های پیچیده ای که کار را برای تجزیه و تحلیل اتفاق ها سخت می کند.اتفاقاتی که در نمای سطح داستان کاملا واضح به نظر می رسد در ارتباط بایکدیگر به مشکل بر می خورد.در ابتدا داستان با یک موضوع فرعی "مرز" شروع می شود و در ادامه اولین کد ها و همین طور تعلیق شروع می شود. (پسر بچهای از آن وسط داد بزند: « بی غیرت! ») از این جا ما با یک کار روانشناسانه مواجه ایم که تا انتهای داستان چند بار پیش بینی های ما را به هم می ریزد که البته نه آگاهانه بلکه به خاطر روشن نبودن روابط اپیزود های داستان این اتفاق می افتد و در دسته ی نقاط ضعف داستان قرار می گیرد. نویسنده در پایان سعی نکرده حرف آخر را بزند و درنهایت انگار خودخواسته خواننده را در مرز قرار می دهد.اما نمی شود گفت گور باباش خیلی هم خوشگل نبود!
خواننده همزمان با دو داستان روبروست.یکی موقعیی که شخصیت داستان در آن قرار دارد و در حال روایت آن به روش سیال ذهن است و یکی دیگر داستانی که در حال خواندن آن است و سعی دارد صحت حرف های راوی را بررسی کند.اتفاقی که اتهام سنگینی به باورها وعرف ذهنی خواننده ایرانی دارد وباعث می شود دائم دنبال کد هایی بگردد که نشان دهد راوی خیال پرداز یا روانی است.نویسنده با درک این موضوع، خواننده را تا مرز فروپاشی پیش می برد و در انتهای داستان رها می کند.کاری که به نظر من تمامیت داستان را زیر سوال می برد و رسالت نویسنده را فارغ از آفرینش هنری،زیر سوال می برد.ازنقطه نظر اخلاقی این داستان نه تنها کارکردی اجتماعی ندارد بلکه در جهت سست کردن نظام اجتماعی حاکم بر جامعه امروز پیش رفته ومی توان آن را یک شبه پورنوی آوانگارد به شمار آورد.
شخصیت پردازی راوی داستان با توجه به اشارات محدودی که به اطرافیان خصوصا پدر و مادرش دارد، توجیه پذیر یا حداقل به راحتی باور پذیر نیست.ظاهرا شرایط محیطی امن و روابط اعضای خانواده بدون مشکل است و دلیلی برای بددل شدن شخصیت اصلی دیده نمی شود.و نمی شود این ها را تنها از حسادت ناشی از مورد توجه قرار گرفتن پدربزرگ به جای راوی توسط زیبا ترین و جوانترین جنس مونث زندگی راوی(با توجه به توصیفات راوی از مرجان) گذاشت.طوری که به توهمات ایروتیک برسد و داستان روی این توهم تا پایان ادامه پیدا کند.
شخصیت پدربزرگ با اینکه نقش اساسی در داستان دارد اما بسیار گنگ است.خواننده قرار است از یک یاد داشت که راوی دخل و تصرفی در آن نمی تواند داشته باشد، در مورد او قضاوت کند.( « آبی که از کوزه رفته را دیگر نمیشود به آن باز گرداند اما قانونی هم نوشته نشده که فکرش را منع کرده باشد. برای پرنده قفس جای بدیست و برای من خانه! به دنبال اولین آرزویم –جاودانگی- می روم. مراقب شُپُل و بقیه باشید. ».) کد های بسیاری در این جمله و جمله ی قبلی (بابا نقی دوسال پیش رفت) است که خواننده با توجه به دو داستان همزمانی که گفته شد باید دو بار تفسیرش کند و در نهایت یکی را منطقی تشخیص دهد.ظرافت جالبی در انتخاب کلمات جمله ی اول به کار رفته ولی به نوعی دست نویسنده را در پنهان کردن حقیقت برای گمراه کردن موقت خواننده و ایجاد تعلیق رو می کند.
یکی دیگر از اپیزود های فلش بکی کار رویارویی راوی با بابا تقی است.جایی که پسر در برابر رقیب می خواهد خودی نشان دهد و پدربزرگ که شاید نمی خواهد رقابت کند(این به قطعیت نرسیدن یکی از نقاط ضعف داستان است). و در نهایت پسر با پیچیدن درد توی دلش، می بازد.شخصیت پدربزرگ در ادامه دوباره خدشه دار می شود.جایی که همیشه شلوار فاستونی می پوشد و توی آن دهات کوفتی که دوربین پیدا نمیشد! همهاش بدبختی بود و کار و بوی پِشگل!؟ در قهوه خانه کار می کند و دوست کتاب فروش هم دهاتی بد دهنی دارد.کتاب فروشی که بنا به تصور عامه داناتر است و به نوعی نقش جغد دانای داستان را بازی می کند دائم تکرار می کند که داستان عشقی نداریم و باز هم نویسنده که زیرکانه در حال پنهان کردن است و کد دادن.
سوال اساسی داستان این است که با وجود مردن پدربزرگ و از بین رفتن آلت جرم! حالت دوم یا همان سه نقطه چه بود؟ و از دیگر سوال های بی جواب نامه ی فردوس به پیرمرد بود.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
آن قدر ها هم ناراحت نیستم.پیرمرد عمرش را کرده بود.بعد از چند تا کتاب خیلی خوب رفته بود گوشه ای برای خودش حال می کرد.شاید هم از اینکه اینقدر مرموز شده بود و ما این فکر ها را در موردش می کردیم، حال می کرد.کسی چه می داند،شاید زیر خاکستر انزوایش آتش عشقی جانسوز نهفته بود.نمی دانم وقتی کسی کاری نمی کند چرا باز هم مهم می شود؟ البته یک نتیجه گیری کلی این است که اجتمالا اکثر آدم ها فضولند و احتمال دیگر این که همه ی ما از قصه و افسانه خوشمان می آید.حالا اگر نتوانیم یکی از خودمان بسازیم،یکی مثل پیرمرد را که می دانیم هر چه بگوئیم هیچ تائید و تکذیبی نمی کند،پیدا می کنیم و می بافیم و می بافیم.خدا کند پیرمرد قصدش پرورش تخیل دیگران بوده باشد.وگرنه معلوم می شود پیرمرد با خباثت گوشه ای نشسته بوده و به ریش دار و بی ریشمان می خندیده.آن هم چه خنده ی موزیانه ای!
شاید هم پیرمرد واقعا کاری با دنیا نداشته و فقط داشته می نوشته.اینکه چطور با دنیا کار نداشته ولی باز هم می نوشته رازیست که با خودش به گور برده.احتمالا اگر چیزی نوشته باشد،یک نوشته ی اصیل خواهد بود در فضای آن سال های جوانی اش.باتری ساعتش را در آورده و تلویزیون را خاموش کرده و با هرچه یادش مانده از فضای بیرون ،فقط نوشته.اصلا نمی دانم وقتی پیرمرد کاری با دنیا نداشته پس برای کی می نوشته؟نگوئید برای خودش که مجبور می شویم فکر کنیم پیرمرد آدم خود خواه و خود پسندی بوده.بوده؟ آره شاید بوده.همه ی این هایی که یک چیزی حالیشان می شود تا وقتی کسی نمی شناسدشان هی به این در و آن در می زنند که آی ببینید من یک نابغه ام.ولی وقتی همه فهمیدند و تشویقش کردند،آن وقت است که خودشان را نشان می دهند.البته پیرمرد با نشان ندادن خودش را نشان داد! شاید هم پیرمرد خسته شده بود از این همه تعریف وتمجید.دید دارد مغرور می شود و نمی تواند مثل قبل شاهکار بنویسد.درها را بست تا مارا غافلگیر کند.شاهکار هایش که بیات نمی شوند.ولی اگر مزاحمش می شدند دیگر نمی توانست شاهکاری داشته باشد که بیات شود یا نشود.
ولی نه شاید پیرمرد چشمه ی الهاماتش خشک شده بود یا به آخرش رسیده بود.شاید ترسیده بود که دیگر نتواند شاهکاری خلق کند.شاید اصلا همه چیز اتفاقی بود.پیرمرد کتاب های یک نفر دیگر را دزدیده بود و بعد طرف را سر به نیست کرده بود.وقتی فهمید چه نابغه ای را از بین برده،عذاب وجدان گرفته و خودش را محکوم به حبس ابد کرده بود.زیاد هم مهم نیست طرف یک آدم حقیقی بوده یا یک وجه از شخصیت خودش.به هر حال نمی شود گفت که خود خودش، چیزی حالیش نبوده.همین که فهمیده چه چیزی در دستش هست نشان می دهد که آدم با هوشی بوده.آن قدر با هوش که با همه ی این تفاصیل باز هم بتواند حتی پس از مرگش ما را چند باره غافل گیر کند.
کاش پیرمرد نوشته ی نیمه کاره ای نداشته باشد!
پ ن ۱:قرار بود نظری باشد بر نوشته ی داوود دغدغه های یک منتقد ولی خوب این از آن دفعاتیست که لگام از زبان برداشتم.نه بهتر است بگویم افسار گسیخته است.
پ ن۲:اینکه تا الان به این موضوع اشاره نکرده بودم به خاطر این بود که پیرمرد یک جورهایی از فرانی و زویی دو وجهی استفاده کرده بود.یعنی چیزی بود که علاوه بر روشنفکر ها،روشنفکر ماب ها را هم تحریک می کرد.من هم تاثیرم را از این کتاب گرفته بودم و دلم نمی خواست به بهانه ی مرگ پیرمرد بگویم ببینید من هم روشنفکرم،فرانی و زویی را خوانده ام.فقط برایم خط آخر داستان مهم است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
۲- و آنگاه که از درگاه تو برگشتم نه در اندیشه ی وسوسه ی انسان بودم و نه در اندیشه ی نافرمانی ات.بلکه چنان از خوب بودن متنفر گشتم که عرش کبریایی ات با آن همه وسعت و عظمت و جاه و جلال، مرا سخت در خود می فشرد.آنگاه بود که تو به پاس آن همه عبادت، انسان را برایم خلق کردی.پیامبرانت و آن معدودی که به ظاهر سر به فرمانم نبردند، جز فریبی برای انگیزه ی تلاش بشر برای خوبی نبود.و اگر اینک جهانی که به من صله کردی هنوز نشانی از تو دارد، نه از سر نتیجه ی تلاش نوع انسان، که از خواست من برای سپاس ایزدمنان است.
۳- در اندیشه ام درختی می بینم نشسته بر تپه ای سبزه هایش به زردی میزند.درخت شاخ گسترده و سایه انداخته بر پیرامونش.خورشید است که کم کم سرخ می شود و فروکش می کند پشت درخت .زیباست.اما این تصویر با هجو خشونت،فقر و نکبت،حماقت و دور دستی سعادت، لبخندی تمسخرآمیز بر لبانم می نشاند.سعادت برای ما همین قاب است. ولی برای یک پیرمرد، تکیه دادن به درخت و زل زدن به دورترین منظره است.و برای یک زوج جوان ، بوسه بازی های پر اضطراب و ترس از نگاهی در اطراف.وبرای یک دختر بچه نشستن روی تاب آویزان از درخت.ولی برای همه،من،شما،پیرمرد،دخترک و زوج جوان، سعادت همان تصویریست که هر روز گرد و غبار از رویش می تکانیم.نه.این هم حتی اشتباه است.سعادت جرات است.جرات پا گذاشتن به قاب.
۴- به نگاه دو چشم در چشمانش.همراه با آهی که انگار روحش را از بدن با خود به خارج می برد، آغاز می شود.پیاده رو، تنگ و پر.تنها دو چشمی که خیره است به کف استاده،که نه.نشسته بر دل مسیر.تلاطم است و همهمه.پیاده رو تاب آن همه را ندارد.دست دو چشم کفگیر شده جلوی جوب آدم.همراه با زمزمه ای که می خراشد روح.انگار که می خواهد نقب بزند بر آن یا شاید بترکاند دمله های چرکی اش را.اما مردم تا ارتفاع یک متری کورند.آنچه دیده می شود کپل های لرزان است و بس.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
در نگاه اول شاید خیلی عادی به نظر بیاید.ولی اصلا اینطوری نیست.او یک کودن است.البته به این راحتی ها نمی توانید این را بفهمید.چون قیافه ی مصممی دارد، کم حرف می زند و خوش پوش و تا حدی می توان گفت مرد جذابی است.فقط موقعی که در یک موقعیت حاد قرار می گیرد، متوجه می شوید کودن است.منظورم از یک موقعیت حاد یک موقعیت اکشن نیست.نه، اتفاقاً او در این موارد خیلی خوب رفتار می کند.منظورم بیشتر صحنه های احساسی است.در این مواقع عکس العمل هایش واقعا آدم را دیوانه می کند.مثلا همین چند وقت پیش نشسته بودیم روی راحتیِ قهوه ای سوخته ی چرمی اش که انگار همه ی آپارتمان خالی و سفیدش را با آن موزائیک های سردش، پر کرده است.بدون این که حرفی به هم بزنیم، پشت سر هم سیگار می کشیدیم و زل زده بودیم به LCD بزرگِ سیستم صوتی و تصویریش که همین طوری وسط اتاق چیده شده بود.یک کلیپ خارجی داشت پخش می شد.مردی که معلوم شد خود خواننده است، یک تابلوی دست نویس دستش گرفته بود که رویش با خط قرمز درشت نوشته شده بود (( مرا در آغوش بگیر)).همین طور در پیاده رو ها و میدان های شهر تابلو را بالای سرش نگه داشته بود و به طرف مردم می رفت.خیلی ها اخم می کردند، راهشان را کج می کردند، فحش می دادند، مسخره اش می کردند.ولی خیلی ها هم بغلش کردند.آن هم با چه شور و اشتیاقی.حتی می دویدند و می پریدند بغلش.انگار که مدت ها همدیگر را ندیده باشند. یا مدت ها در منطقه ای دور افتاده زندگی کرده باشند و حالا با دیدن اولین انسان ، هیجان زده شده باشند.
no money,no love,no sex. واقعا دیدنی بود.پیر، جوان، زن، مرد، بزرگ، کوچک، سیاه، سفید.انگار خواهر و برادرباشند، یکدیگر را بغل می کردند و صمیمانه می خندیدند.درست وقتی یک دختر بچه ی موبور خوشگل دست مادرش را ول کرد و به طرف مرد که زانو زده بود و دست هایش را باز کرده بود، دوید، دیدم صدای هق هقش با سرفه هایِ از دود سیگارِ پریده توی گلویش بلند شد و همراه مرد خواننده که حالا دخترک را محکم بغل کرده بود و با چشم های گریان داشت می خندید، زانویش را جمع کرد توی شکمش، آرنج هایش را گذاشت روی آن ها و دست هایش را گذاشت روی گوش هایش و زار زار شروع کرد به گریه کردن. تصورش را بکنید. درست است که صحنه ی تاثیر گذاری بود ولی این دیگر زیاده روی بود.این قدر عصبانی ام کرده بود که متوجه نشدم نصف فیلتر را هم کشیده ام.شاید فکر کنید او آدم حساسی است.ولی همین جاست که می گویم او کودن است.چون همین آدم وقتی خواهر زاده اش رفت زیر ماشین و با آن وضع فجیع مرد، نه تنها یک قطره اشک هم نریخت، همان بعد از ظهرش برگشت سر کارش.واقعاً توی کارش مانده ام.او یک عقب مانده ی احساسی است.شاید باورتان نشود تا حالا با دوست دخترش در مورد س.ک.س صحبت نکرده است چه برسد که با او بخوابد.آن هم کی، الهه ی س.ک.س که حشر از چشم ها و موهای خرمائی فرفری اش می ریزد.دختره ی خل وضع هم نه اینکه از س.ک.س بدش بیاید، بر عکس چیز های زیادی در باره اش شنیده ام، ولی فکر می کند با یک فرشته دوست شده که او را فقط به خاطر خودش دوست دارد و در حالی که عشق و حالش جای دیگریست، بقیه اوقاتش را خانه ی رفیق ما پلاس است.اما من فکر می کنم دوست من هم می داند ولی عقده ی دوست داشته شدن دارد.زیاد توی کارشان نیستم ولی خودش بارها گفته خیلی ها واقعاً دوستش دارند اما تا به حال کسی عاشقش نشده است.این هم یکی دیگر از آن کار هاست که باعث می شود بگویم کودن است.او می تواند به راحتی با دختر ها رابطه برقرار کند ولی نمی تواند کسی را عاشق خودش کند.همه ی اینها واقعاً دیوانه کننده است.بد جور لجم را در می آورد.او پر از تضاد است.اصلاً عاشق تضاد است.گاهی آن قدر به اطرافش اهمیت می دهد که آدم را کلافه می کند و درست موقعی که باید، بی تفاوت از کنارشان رد می شود. دقیقاً برعکس من. من واقعا دوست دارم همه چیز خوب و نرمال باشد.هر چیزی درست سر جای خودش.بدون حتی یک ذره انحراف.از بچه ها متنفرم.از عقب مانده های ذهنی متنفرم.از آدم های ساده و بی شعور بدم می آید.از اینکه به جای صبح به خیر بگویند خسته نباشی بیزارم.از این همه تعارفات الکی بیزارم.خیلی ها به خاطر این چیز ها از من ایراد گرفته اند.ولی از این بابت اصلاً نگران نیستم.حتی نمی ترسم که بگویم هیتلر را به خاطر کارهایش می پرستم.دنیا باید به همچین آدم های فرصت می داد.در مقابل این افراد کافیست عالی باشی و بگذاری کارشان را بکنند.اما این پسر چیز دیگریست.وقتی همه ی این کارهایش با آن دل زدن های وسط گریه اش جلوی چشمانم می آید، واقعاً شاکی می شوم.کفرم را در می آورد. مخصوصاً صدای گریه اش. یک کودن احساسی اصیل. حسابی لجم را در آورده.فکر کنم به خاطر همین دیگر نفس نمی کشد.خیلی حرصم را درآورده بود.با ید یک جوری صدای اعصاب خورد کنش را قطع می کردم.هیچ امیدی به درست شدنش نبود.بد شکل گرفته بود. اگر یک دست یا پا نداشت و یا کور و لال بود، قابل تحمل تر بود.دیگر به کل، از کنترل خارجم کرد.فقط وقتی دست هایم را از دورگلویش برداشتم فهمیدم چه اتفاقی افتاده.جوری چشم هایش از حدقه بیرون زده بود و باز مانده بود که انگار باورش نمی شد.از گونه های خشکیده و ته سیگار های خاموش شده مان معلوم بود که خیلی وقت است روی سینه اش نشسته ام. ناخن هایش با خراش های موازی دسته مبل چرمی را پاره کرده بود.شما هم اگر جای من بودید حتماً همین کار را می کردید.شاید ناخودآگاهم بود که این کار را کرد.به هر حال سرزنشش نمی کنم. اصلاً برای خودش هم بهتر شد .با مردنش به دنیا کمک کرد بهتر شود.کار درستی بود. بهتر شد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
این روزها آسمان را خاکستری رنگ می کنند،
سهم من از آن،
یک تکه ی بارانیست.
قرمز قرمز سیاه
دو سه تا روزنامه ی دیگرو بستن .دو سه تا دیگرو بستن. یکی میگه و رد میشه. جلو دانشگاه شلوغه. عین فیلمای 57 . بازوی لاغرشو به طرف خودم میکشم . نگاهشو از تعقیب اون صدا بر میداره و با اخم نگام میکنه . انگار یکم دردش اومده . دستامو شل می کنم. بهش میگم کنارم بمونه. تو شلوغی نمیشنوه .دادمیزنم هیچ جا نمیری ، همینجا پیش من میمونی. هر موقع پلیس یا بسیجی چیزی دیدی ، فقط برو تو دانشگاه. مثل کسی که بغض کرده باشه میگه " خوب بابا" و خودشو از تودستام بیرون میکشه . هر چی بهش گفتم نیایم، قبول نکرد. همه این سال اولیا کلشون بو قرمه سبزی میده. سال اولیه دخترم که نوبره .
همکلاسیام دورو برمن . میگن مواظب باش. مأورا اومدن ایستادن اون جلو . یکی دو نفر تک و توک شعار میدن. بهش میگم نمیخواد بری . میگه" پس کی باید بره" . میگم من همه این راهها رو رفتم . فردا تبت می خوابه ، خودت کلی به خودت فحش می دی . براق میشه و میگه" تو واسه چی اینجایی ؟" تا میگم واسه تو ، نرم میشه . دستمو میگیره و جوری که انگار همین الان می خواد زار بزنه میگه" به خاطر من نیا، به خاطر عدالت بیا ، به خاطر مردمت . به خاطر وظیفت بیا" . تنش اونقدر گرمه و چشاش حالتی داره که دیگه نمی تونم بگم همه این حرفا فردا برات بی معنی میشه ،تنها چیزی که معنیش عوض نمیشه مائیم . به خودمون فکر کن . انگار از تو نگاهم میخونه که میگه "منم .... ولی تو این راه هر کس باید بهایی بده . عدالت و آزادی مفت بدست نمیاد" دلم نمیاد بگم لعنتی چرا من ؟ "
از چند تا از بچه های قدیمی آمار گرفتم . امروز قراره یه خورده شلوغ کنن و تا خیابونای اطراف برن . از قبل بهش گفتم جلو نمیریم . پشت سربچه ها میمونیم و هر موقع شلوغ شد ، بر می گردیم توی دانشگاه. کم کم سه چهار نفر با هم شروع می کنن به شعار دادن . بقیه هم دور شون جمع میشن . تند میکنه که بره. به موقع مچ دستشو میگیرم . بر میگرده و طوری نگام میکنه که میخواد بزنتم .گردنمو کج می کنمو یه وری نگاش می کنم. با صدای کلاه قرمزی میگم قول دادی ، قول دادی . تو که نامردی نمیکنی ؟
اخمش میشکنه و میزنه زیر خنده . انگشتای باریک و زردشو میگیره جلو دهنش و از شدت خنده خم میشه . آروم آروم میاد کنارم وامیسته و شونشو بهم تکیه میده. اگه بخندونمش به ضررم میشه . خودش نمیدونه وقتی دو تا چال میوفته دوتا گوشة لبای باریکش وگونش میره بالا و چشاش کشیده تر میشه، هر چی بخواد نمیتونم بگم نه. یکدفعه صدای جیغ و فریاد بلند میشه نگاه میکنم طرف مأمورا . و ایستادن. بچه ها یه طرف دیگه معلوم نیست با کی درگیر شدن . برگشتم که بگم بریم، دیدم نیست .دلم هری ریخت . سه چهار قدم به همه طرف دوئیدم. در دانشگاهو گم کردم . طرفی که سر و صدا بلند بود ، چند تا چوب و چماق تو دستایی که که کلفتی ساعدشون اندازه رونم بود با آستین های سیاه بالا زده ، بالا و پائین می رفت . بچه ها بودن که یکی و دو تا با سرو کله خونی یا لنگ لنگان میرفتن سمت در دانشگاه . یکی دو نفر که از جمعیت اومدن بیرون دیمش با قد 165 سانتیش بالا و پائین می پرید و فحش می داد و می خواست بزنتشون .یکهو دیدم بغل دستیشو زدن . برگشت زیر بازوی پسره رو گرفت . زورش نمی رسید بلندش کنه . دوئیدم طرفشون .دست پسره رو انداختم دور گردنم . دست انداخت زیر اون یکی بازوی پسره و زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد . کشون کشون داشتیم می بردیمش طرف دانشگاه . بچه ها تعداد شون کم شده بود .دیگه نتونستن مقاومت کنن. همشون برگشتن طرف در چند تاشون ازمون جلو زدند . تند کردمو و هر دو تاشونو دنبال خودم کشوندم . درست جلوی در دانشگاه اشک آور زدن. دو قدمی که از در رد شدیم ، پسره سبک تر شد . نگاه کردم طرفش. نبود. برگشتم. با صورت افتاده بود رو زمین. پسره رو ول کردم و دوئیدم طرفش. مامورا که سبزی لباسشون به سیاهی می زد، از در رد شده بودن و فقط میزدن. میرم بالا سرشو برش میگردونم. مقنعش عقب رفته و از لای موهای سیاهش خون روی صورتش میریزه . بلندش میکنم. سبک تر شده. سرش ار رو دستم عقب می افته . پاهشاشو از رو اون یکی دستم آویزون میشه . اشک همینطور از چشام میریزه رومانتوش . گلوم میسوزه . میدوئم طرف بچه ها . یه چیزی میخوره پشت زانوم . پام خم میده. یکی دیگه میخوره تو کتفم . خم میشم و آروم میزارمش زمین . یهو انگار چسب داغ ریخته باشن روسر و صورتم ، سرم تیر میکشه و همه پوستم گز گز میکنه . سرتاپاش قرمز میشه. هر چی دست میکشم روصورتش ، رودستاش ، رولباسش ، قرمزیش نمیره.دست و بال خودمم قرمز شده . بچه ها صدام میزنن . اونام قرمز شدن . همشون قرمز شدن. ساختمون دانشگاهم قرمز شده. برگ درختا، آسمون ، همه چی ، همه چی قرمز شده. آسمون از قرمزی کم کم داره سیاه میشه ، سیاه میشه ، سیا..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
آخرین باری که دیدمت یادم نمی آید آفتاب بود یا مهتاب.اما تو ابری بودی.پشت کوچه باغ_ (علی مصفا) بود.چنارا انگار یکور کرده بودند روی چینه کاهگلی.برگاشون که ریخت،رنگ به رخشون نموند.سفید سفید شدند،مثل روز اولی که کاشتنشون.آب تو جوب وسط کوچه سنگین میرفت.از رنگ نقره ایش معلوم بود تیز شده.نگاش که میکردی لرزت میگرفت.
دستمو انداختم گردنت.کولتو انداختی و دستم ول شد تو هوا.احساس کردم میخوای عق بزنی ولی خودتو نگه داشتی. نزدیکای ته کوچه چنارا تموم می شد ولی چینه تو سری خورده ،پر از چروک و ترک ادامه داشت. ایستادی دستامو گرفتی تو دستت. گرم بودند . اما چشمات آروم و قرار نداشتن. شروع کردی به حرف زدن.آهنگ حرفات آروم بودو ملتمسانه.نمیدونم چی میگفتی اما لحنت هول تو دلم مینداخت.حرفات که تموم شد دستات کردی تو جیب مانتوت و براقش شدی ببینی من چی میگم. وقتی دیدی دارم مثل گاوا فقط نگات میکنمو به جای نشخوار دارم بهت لبخند میزنم، اول برگشتی و روتو کردی اونور .نفسای عمیق می کشیدی ولی آروم نشدی.دوباره روتو کردی طرف من.دستاتو تو هوا اینور و اونور میکردی. انگار داشتی داد میکشیدی.چشمات با سرعت از مردمک یه چشمم میرفت رو چشم دیگم و برمیگشت.وقتی تبسمم محو شد انگار فکر کردی فهمیدم چی میگی ولی من فقط ترسیده بودم.
هنوز چشات دودو میزد.خیالت راحت نبود، ولی چاره ای نداشتی.یهو برگشتی. موهای مشکیت از زیر شال تاب خوردو نشست روی شونت.چند قدم آروم رفتی.یکدفعه انگار نیرویی گرفته باشی تند کردی.دنبالت راه افتادم.فهمیدی. ایستادی. با انگشت نشونت به من اشاره کردی که یعنی همونجا وایستم. وایستادم. از این ور جوب یه قدم بزرگ برداشتی و رفتی اونور جوب کنار چینه.با نگام دنبالت کردم. درست روبروی همونجایی که از جوب پریدی،چینه ،قد رد شدن یه آدم شکسته بود و ریخته بود و دوباره ادامه پیدا میکرد تا ته کوچه. رفتی و رفتی تا ته کوچه.پیچیدی به چپ و ناپدید شدی.
تا چند دقیقه جرات نکردم دنبالت بیام.وقتی هم اومد و رسیدم ته کوچه دیگه رفته بودی. خواستم منم همونطرفی بیام ولی پیچیدم به راست. این طرف باغهاش کوچه نداشت،چینه نداشت،جوب نداشت،چنارم نداشت. فقط همه ی برگهای چنار سبز سبز اونجا فرش شده بود.هر چند قدم که برمیگشتم و پشت سرمو نگاه میکرد، گله گله گلهای قرمز داشتند روش در میومدند.
پ ن ۱ : این یه داستان قدیمیه که قصد دارم بازنویسیش کنم.ولی قبلش میخوام نظرات شمارو بدونم.
پ ن ۲: در قسمت پیوند ها دو صفحه ی جداگانه شامل همه ی داستان های من در وبلاگ پاتوق ادبی و وبلاگ فیلتر شدم،اضافه شده است.نقداتون برام خیلی مهمه
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
ـ باز چی شده؟ اینارو چرا پرت میکنی وسط خونه؟
ـ آخه این عروسک چیه واسم خریدی؟ همه مسخرم میکنن
ـ غلط میکنن مسخرت میکنن.عروسک به این خوشگلی. چشه؟ ببین چه گیس بافای خوشگلی داره.دماغشو نگا،قد تربچه.ببین همش داره میخنده.دامنشو نگا.سبز ِ سیاه ِ خال خالی مثّه گاو عمو گل باقالی.
ـ نخیرم. اصلا چرا از اون عروسک باربیا که شمیم داشت واسم نگرفتی؟ دیگه هیچکی از این عروسکا نداره.
ـ ببین وقتی بغلش میکنی چقدر نرمه.تو میتونی عروسک شمیمو اینجوری بغل کنی؟ یا وقتی باهاش قهر کردی بندازش زمین و هیچیش نشه؟پیراهنه قرمزشو ! مثل همون بلوزیه که واست خریدم.
ـ آره همونی که هر وقت میپوشم همه مسخرم میکنن.بلوز یقه پف پفی با سر آستین پرپری.تو هر چی خودت دوست داری برام میخری.نمیخوام نمیخوام نمیخوااااااام !
ـ اِ اِ اِ .چرا پرتش کردی زیر میز.بچه بی ادب. همین الان برو تو اتاقت.
ـ میرم میرم میرم.اونم مال خودت.
ـ چه خبرته.یواش.درو کندی.ببین، ببین چیکارش کرده.زمونه ما بچه ها آرزشون بود یکی از اینا داشته باشن.نازی .نازی.گریه نکن عزیزم...عروسک من،قرمز پوشیده تو رختخواب مخملش آروم خوابیده.عروسک من چشماتو وا کن وقتی که شب شد، اونوقت لالا کن........
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
لایه لایه. سفید و مواج . دور لامپ صد . هفت تا .هفت آسمون . منم زیر هفت آسمون . زیر هفت تا زمین .خوب بود . همه چی . تو ،پیش من . اون موقع هنوز مهتابی نسوخته بود. وقتی رفتی اتاق خالی شد .پرش کردم . کارتون خالی تا سقف ،پشت کاناپه . اتاق نصف شد.
پیس . کف کرد . نذاشتم حروم بشه . مزه،سیگار . لایت،کام سنگین . چرا رفتی؟ آها !گفتی . به هم نمی خوردیم . درکم نمی کردی . چرت می گفتی . ولی نه . واقعا درکم نکردی .حق داری ،سخته .تو نمیتونی بفهمی . فروختیم . چقدر؟ مهندسه؟ خونه داره؟ منم داشتم . اتاق ،هشت تا پله ،پرده آبی . چرا وقتی از پله بالا می رفتی می شمردی ۷؟
میزنه تو دماغم . هر چی تو دهنمه میپاشم بیرون . بالا میارم همونجا رو کاناپه کنار دستم . آخرین پیکو میپاشم رو کارتونا . ببخشید ساقی . بسه حال ندارم دیگه بنویسم . دو تا سیگار موند . حیف میشن . صندوق زرده جلوی در . همون که روش نوشتی نامه های منو زود تر برسونه . هیچ وقت رسوند؟ اینم میندازم . به جهنم . من، تو ،نامه، ته سیگار رو کارتونا . قرمز . عین سر سیگار.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
بی تفاوتی مرد سر پشم آلود را با کولاکی از برف ،کاملا به داخل می کشد.پالتوی پشمی پوسیده اش قد کوتاهش را کوتاه تر نشان می دهد.با آن کلاه پشمی،سبیل پرپشت وریش های فرفری سیاه و سفیدش مثل یک گلوله چاق پشمی است.برف های روی شانه هایش را می تکاند.چند ثانیه بدون هیچ حرکتی به مرد نگاه میکند.بالاخره نیم قدمی به سمت شومینه بر میدارد.مرد همچنان سرش را پائین انداخته و می نویسد.یکی در میان به مرد وجلوی پایش نگاه می کند و به سمت شومینه می رود.دستانش را جلوی آتش می گیرد.کمی طول می کشد تا گرما از پوست کلفت دستش عبور کند.رنگ مردمکش تغییر می کند.دیگر توجه زیادی به مرد ندارد. می نشیند و پیتزاهای نیم خورده ی جلوی شومینه را تند تند می لمباند و هر از چند گاهی به مرد نگاه می کند.مرد مدتیست چیزی نمی نویسد.فقط به دفترچه اش خیره شده و لبخندی محو ، روی لبانش نشسته است.
فک پیرمرد از حرکت می ایستد.لقمه به دست، با چشمان گشاد شده آرام آرام به مرد نزدیک می شود.جلوی مرد زانو میزند.دستهایش را جلوی چشمان مرد تکان می دهد..مرد حتی پلک نمی زند..پیرمرد ناخودآگاه بلند می شود.به اطرافش نگاه می کند. دوباره به مرد نگاه می کند و به سمت شومینه می رود..جعبه پیتزا را می زند زیر بغلش و به طرف در می دود.دستش که به سمت دستگیره ی در میرود از حرکت می ایستد.لحظه ای مکث می کند.بر می گردد طرف مرد.دست لرزانش را به طرف گردن مرد دراز می کند.شالش را از گردنش می کشد وعقب عقب به طرف در می رود.خودش را به داخل کوچه پرت میکند و می دود.
بالاخره قلم مرد می ایستد.هوای سرد درست به سمت او می وزد.دفترچه اش را همانجا می اندازد و بلند می شود.برف های پادری را می تکاند.در را هم که چهار طاق باز است،می بندد.شال گردنش را باز می کندو روی جالباسی کنار در آویزان می کند.می رود سمت شومینه و جعبه پیتزا را با مخلفاتش توی همان نایلونی که بود می ریزد و از روی اپن پرتش می کند سمت سطل آشغال.می خورد به دیوار و پخش میشود کنار سطل.
دندانهایش را به هم فشار می دهد.رگهای شقیقه اش بیرون می زند.مشتش را محکم روی اپن می کوبد.چشمانش را می بندد و ماهیچه های فکش را شل می کند.نفس عمیقی می کشد.کولهایش را می اندازد.به سمت شومینه می رود و خودش را روی راحتی رها می کند.
۸۶ /۱۰/۲۱ (اراک)
پ ن : از دوستان دعوت می کنم مقاله ای که در پست بعدی زده خواهد شد را - که مرتبط با این داستان است - مطالعه کنند.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
فردا صبح که بیدار خواهی شد حتماً مثل هر روز چهار پنج دقیقه ای روی تخت می نشینی و به اولین جایی که چشمانت می بیند خیره می شوی . اگر زود خوابیده باشی بالاخره از جایت بلند می شوی , اما اگر خسته باشی , که کم هم پیش نیامده , خودت را روی تخت ول می کنی . اگر بیدار شده باشی اولین جایی که می روی دستشویی است . تنها زمانی که جلوی آینه می گذرانی موقع مسواک زدن است . مسواک زدن که نه , خمیر دندان جویدنت . طوری به آینه زل می زنی انگار باز هم آدم تازه ای را کشف می کنی . مثل همان تقی بنا با آن همه اهل و عیالش که از بالای داربست انداختی اش و فلجش کردی تا ترحم همه را برانگیزی . یا آن کارمند بانک که حساب هایش جور در نیامد و آخرش مجبورش کردی اختلاس کند یا این آخری الناز که به دستان خودش به خاطر فقط فکر خیانتی که نکرده بود ، کشتی .
وقتی بیرون می آیی چشمانت کاملاً باز شده و لبه ی آستین های بلند تی شرتت خیس است . به ساعت نگاه می کنی و سرعت وهوشیاری ات چند برابر می شود . لباس می پوشی و همزمان چیزی مثلاً به اسم صبحانه می خوری . درست وقتی که فکر می کنی همه ی کارها را انجام داده ای و آماده رفتن هستی ، یادت می آید که هنوز موهایت ژولیده و پریشان است . عین بچه ها که آماده گریه کردن هستند دستانت را به سمت پائین پرت می کنی و همزمان یک پایت را به زمین می کوبی . از این کارت دلت غنج می رود .چند دقیقه با آب و ژل با آن کلنجار می روی و باز هم مثل همیشه کلاه سیاه کشی که کنار جا کفشی افتاده بر می داری و روی سرت می کشی . لبه ی آنرا تا می کنی . بقیه موهای بلندت را میریزی پشت سرت و ریش های سیاهت که دو سال و چند ماه است نزده ای را شانه می کنی . بعد دستت را می بری زیرش و آنرا با لذت می خارانی . بالاخره بند کیفت را روی بارانی چروک طوسی ات می اندازی . جورابت را پیدا نمی کنی و همانطور کفش های مارک تیمبرلندت را به پا میکنی و از در بیرون می روی . اینها کارهایی است که فردا انجام خواهی داد .چند سالی میشود که این کارها را انجام میدهی. من هم چند وقتی می شود که با تو آشنا شده ام . با آنکه ابراز علاقه شدید و هر روزه به من می کنی اما هنوز پیشنهاد ازدواج نداده ای . نمی دانم چرا ؟ ولی می شود از آن میز به هم ریخته پر از کاغذت که هیچ وقت اجازه نداده ای مرتبش کنم و یا از آن ساعت های تقریباً دقیق رفت و آمدت که اصرار داری بگویی نمی دانم « کی برمی گردم؟ کی میروم ؟ کی هستم ؟ » ، حدس زد .
هر وقت از آینده صحبت می کنیم از بی برنامگی و بهم ریختگی زندگی ات صحبت می کنی و همزمان به بیجامه چهار خانه ات که روی مبل افتاده نگاه می کنی و بعد سر بر میگردانی و از اپن آشپزخانه به ظرف های نشسته روی سینک ظرفشویی خیره می شوی. لبخند کمرنگی انگار از یادآوری خاطره ای گس به روی لبت می نشیند . تنها چیزی که هیچ وقت جایش را گم نمی کنی پاکت سیگارت و جاسیگاری هست . همیشه می توانی به یادآوری که آنها را آخرین بار کجا گذاشته ای . یادم است که گفتی از ترم اولی که فیلم نامه نویسی دانشگاه تهران قبول شدی , سیگاری شدی . خودت می گفتی که اگر سیگار نباشد نمی توانی چیزی بنویسی. ولی بارها دیده ام که موقع نوشتن سیگارت در جا سیگاری بدون آنکه پکی به آن بزنی خاموش شده است . شاید احتیاج به کمک داری تا تکلیف من و خودت را روشن کنی . دارم فکر می کنم اگر فردا صبح جورابت را در کفش هایت پیدا کنی یا بارانی ات را اتو کرده ببینی و یا اصلاً کلاهت را پیدا نکنی چه حالی پیدا خواهی کرد .
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
بانوی گرامی
امیدوارم ایام به کامتان باشد و هر گونه غم از شما گریزان.از اینکه جسارت نامه نگاری با شما را به خود دادم،شرمسارم.اما باور کنید چشمان آبی نافذ و جذبه حضورتان قدرت تکلم را از زبان قاصرم می ستاند.پس به ناچار مکنونات قلبی ام را روی کاغذ می آورم. شما بانوی پاک و سفید پوش زیستن را برایم مشکل ساختید در عین آنکه نفس بخشیدید.از آن شب که زیر طاق نصرت گلهای شب بو برای اولین بار زندگی را دیدم،تا به این لحظه آرامش از وجودم رخت بر بسته و ذره ذره ی وجودم در تمنای شما چنان در تب و تاب است که باری هر لحظه انگار آخرین دقایق حیاتشان است
.بانوی من_باز هم عذر مرا در مورد خطاب دادنتان بپذیرید_ هر روز و روزی هزار بار در رویاهایم جلویتان زانو میزنم،دستتان را میبوسم و سبد رزهای رنگارنگی را تقدیم حضورتان می کنم و تا می خواهم تقاضایم را بیان کنم به لکنت می افتم.و شما تا منظورم را می فهمید رو ترش میکنید و ابرو در هم میکشید.گلها را پرپر می کنید و به هوا می پاشید و بعد چنان قهقه ای سر می دهید که بند بند تنم می لرزد.در حال استیصال و زاری به پایتان می افتم که ببوسمشان و تضرع و بندگی ام را ابراز دارم.پا پس می کشید و من که به خاک افتاده ام تنها صدای خنده های مداومتان را می شنوم که دور میشوید.حتی توان برخاستن ندارم که گریه امانم را می برد و به یاد می آورم که اینها جز کابوسی در بیداری نیست.آه ای بانو چنان بزرگ و دست نیافتنی هستید که حتی در رویا نیز نمیتوانم تصور کنم تقاضایم را بپذیرید
.لحظه و چیزی نیست که شما را در ذهنم متبادر نکند.پیچش نسیم در شاخسار بید حیاط مرا به یاد خرمن موهای به رنگ روزگارم می اندازد.آبی آسمان مدهوشم میکندو برگ برگ گل سرخی که به فال شما پرپر می کنم، لطافت و سرخی گونه های پرحیائتان را به یادم می آورد.چنان که نمیدانم آخرین گلبرگ آری است یا خیر و آنقدر نا امیدم که میپندارم خیر است و دوباره همان کابوس تکرار می شود
.بانوی من شرح بیقراریم از عهده قلمم هم بر نمی آید.پس سخن کوتاه می کنم و به همراه این اساعه ادب، شیشه ی عمرم را هم به دستتان می سپارم تا یا آن را در صندوقچه ی امن قلبتان بگذارید یا آنرا بشکنید تا شاید به این سان ،قرار یابم.آه که نمیدانم تمام احساسم را چطور در کلمه جمع کنم و آنرا تقدیمتان کنم
.سرسپرده تان
. . .¤ ¤ ¤
-
آخه دو نبش،طاق نصرت و شب بوم کجا بود؟ ما فقط یه طاق داریم اونم طاق خلاست.اصلا ببینم بیغ،تو آپارتمان شما بید بید؟-
چقدر بی کلاژی بابا.حالا این داف تیسه رو کجا دیدی؟-
تو کلاس-
الان درستش میکنم."از آنروز که در سیمای آن همه میز و صندلی و تخته و استاد برای اولین با زندگی را یافتم".تو خونه پرده که دارین؟ "وزش نسیم پرده ها را به رقص وا میدارد و حریر موهای به رنگ روزگارم را جلوی چشمانم میبینم که پران چون خیالم لحظه ای آرامش ندارد.-
ایول ،بچه ها میگفتن امامی.فقط این آخرشم درست کن که خیلی زابله.-
بیا "چشم انتظار لطفتان" با اینکه که نامه دادن خیلی زاکسه ولی با این تریپی که تو تعریف کردی میتونی تو ایکی ثانیه مخشو بزاری تو فرقون. فقط یه دو بار از روش بنویس چون ممکنه ای میش پاکه بزاره تو کاست و دفعه اول و دوم پارش کنه.-
جون تو یه هفتس تو کارشم.مگه میشه ازش ایسگاه گرفت؟ اگه این بگیره جفت شیش آوردم.نمیدونی چه ستونیه.چه قالپاقو سر سیلندری داره.هر وقت یادش می افتم یه دور با دست حساب میکنم.حالا بازم کارت داشتم کجا پاتوقی؟-
جلوی همین دانشکده ادبیات.فقط مانی فورگتت نشه که بد جور خمار جوئینتم.-
به قیفت نمیخوره.پونصد گفته بودی دیگه؟-
الله برکت.شعر ،تحقیق ،مقاله، چیزی خواستی تو دست و بالم هستا.[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
اونا ميگن من كشتم.من كاري نميتونستم بكنم.اونا نميفهمن.تو بايد ميرفتي. من كاري نميتونستم بكنم.مادرت ميگه من كشتمت.من كشتمت؟ نه، اونا هيچ وقت نميتونن بفهمن.اگه ذره اي به رفاقتمون شك داشتن،الان اينجا نبودم.اين موقع شب، روي قبر تو. شايدم خيلي خود خواهم كه اينو ميگم ،ولي خيلي بي معرفتي كردي. رفيق ،داداش، ... كشك؟ يعني نميتونستي به خاطر منم بموني؟ميدونم كه بايد ميرفتي. تو هم نميتونستي كاري بكني.
روي شنهاي داغ نشسته بوديم.همونطور كه زل زده بودي به موجا گفتي، خر نشي دنبالم بياي.صورتت يخ زده بود.تو چشات كه نگاه كردم دلم هري ريخت.چشم از دريا برنداشتي و فقط از دريا گفتي.ديشب چي شده بود كه اينطوري شدي؟ قرار بود فقط خوش بگذروني.آخرش كه داشتي ميرفتي گفتي من عشقو به لجن كشيدم.اما تو كه ميگفتي عشق چرته.همش حرفه.دروغه.پس كدوم عشق؟
دستتو گذاشتي رو شونم و پا شدي. جلوم، پشت به خورشيد وايستاده بودي.صورتتو خوب نميديدم..گفتي وقتي بزنم به دريا طوفاني ميشه.مواظبش باش.هنوز پا تو آب نذاشته بودي كه خيس ميديدمت.مستقيم رفتي جلو.قدم به قدم.يكبارم برنگشتي.فكر كنم تو هم دريارو خيس ميديدي.گفتي وقتي شب بشه دريا ساكت ميشه.چون فراموش ميشه.چون فراموش ميكنه.اما حالا زير نور كم شمع، دريا بالاي سرت، پريشون و طوفانيه. دريا دوباره با تمام وجود در آغوشت ميگيره.موهاي سياهش روي گلهاي قبرت ميماسه.ميگه تقصير من بود.... ولي خودت شرط كردي.گفتي ثابت كن خوب كردم.مگه همينو نميخواستي؟.من كه ... من كه ثابت كردم.پس چرا رفتي؟ ديگه ضجه نميزنه.تند تند نفس ميزنه و چشم ميچرخونه.چشاش مثل تو ميشه.
شمعدوني رو برميداره و ميكوبه رو سنگ بالا سرت.شمع خاموش ميشه.همه جا تاريك ميشه.گل قبرت بوي آب شور و خون ميده. مادرش حتما ميگه من كشتمش.ولي من كاري نميتونستم بكنم.اونم نميتونست كاري بكنه.اونا نميفهمن.دريا اونقدر بزرگه كه چند قطره خون نميتونه نجابتشو لكه دار كنه.اونا نميفهمن. من كاري نميتونستم بكنم/
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی
سلام
این وبلاگ قراره نوشته های من (علی یوسفی) رو در معرض دید شما خوانندگانی که علاقمند به داستان کوتاه و گاهی دستنوشته و به ندرت مقاله هستید،قرار بده. بعد از اینکه وبلاگ قبلیم(cud.blogfa.com ) به شکل عجیبی فیلتر شد همزمان با این وبلاگ در دو وبلاگ (cud1.persianblog.com )و
(cud1.blogsky.com) به طور موازی مطالبمو روی نت میزارم.
برای شروع اولین داستانم که مربوط به شهریور ۸۵ میشه رو میزارم .نظرارته حرفه ای تون میتونه به من در بهتر نوشتن کمک کنه.
----------------------------------------------------------------
یه دالون سفید ممتد که تمومی نداشت،پر از تابلو.یادم نمیاد به این نگارخونه اومده باشم یا حتی اصلاً به نگارخونه اومده باشم. اهمیتی به تابلو ها نمیدم باید زودتر از اینجا برم کلی کار دارم .اونقدر همه چی کشدار که نمیدونم من میرم جلو یا دیوارا از کنارم رد میشن می ایستم ،ولی دیوارا هنوز از کنارم رد میشن تابلوها نظرمو جلب میکنن نقاشی نیست عکسه،توی قابهای بدون شیشه ،شفاف شفاف.چقدر منظره هاش آشناست. آره من اونجا بودم تو اون یکی هم بودم اینم که منم همه اینها رو میشناسم .یادم نمیاد اینجاها عکس گرفته باشم.این آدم پلید کیه که این همه عکس بدون اینکه بفهمم ازم گرفته.قدمامو تند میکنم دیوارا هم تندتر از کنارم رد میشن قدمامو اونقدر تند میکنم که حالا دارم میدوم دیوارا هم تندتر و تندتر از کنارم رد میشن سرعتش اونقدر زیاد میشه که عکسا جون میگیرن عین نگاتیو فیلم . فیلم منه چقدر وقتی خیلی بچه بودم و داشتم واسه اسباب بازی گریه میکردم ولی پدرم پول نداشت اونو برام بخره ،بد افتادم.اینو خوب یادمه بابام زد تو گوشم و گفت حقّ نق زدن و گریه کردن ندارم. خوب بابا یه کلمه میگفتی پول ندارم.هه، چه احمقانه،حتماً منم میگفتم باشه بابا اشکالی نداره.برمیگردم دیوار اونورو نگاه میکنم تولد نه سالگیمه.همش منتظر سورپرایز بودم ولی خبری نشد.کسی هم بهم تبریک نگفت سالهای بعدشم کسی یادش نبود کاش بزرگ نمیشدم.انگار همه ی زندگیمو تا چند ثانیه پیش دیدم.یکدفعه یه نور مثل فلش دوربین ولی خیلی پر نورتر و سفیدتر زده شد.چشمامو نزد.برگشتم نه از تابلو خبری بود نه از فیلم.دستمو کشیدم رو دیوار،دیوارم از حرکت ایستاده بود دوباره برگشتم تا به راهم ادامه بدم. سرمو که برگردوندم نوک دماغم ساییده شد به برچسب رویه در قرمز قشنگ.این از کجا پیدا شده بود دو قدم عقب رفتم تا بتونم برچسب روی درو بخونم.یهو احساس کردم زیر پام داره خالی میشه پرتگاهی نبودهمه چی سفید سفید بود شاید خطای چشم بودکه تو اون سفیدی لبه پرتگاهو نمیدیدم.یه پامو گذاشتم روی لبه جایی که وایستاده بودمو با احتیاط اون یکی پامو پایین بردم تا شاید به پله برسم ولی نه انگار ته نداشت.یاد برچسب رو در افتادم برگشتم طرف درو . روش به انگلیسی نوشته بود emergency exit فکر کردم اگه یکی انگلیسی ندونه چی؟ به هر حال خوشحال بودم که از اونجا میومدم بیرون خیلی عجیب و غریب بود نمیدونم کابوس بود یا رویا. دستمو بردم طرف دستگیره ودرو یه ذرّه باز کردم که ناگهان یه نیروی خیلی قوی مثل وقتی که در هواپیمارو تو حرکت باز کنی منو داشت میگشید بیرون.سریع درو بستم یه کم عقب تر وایستادم هول کرده بودم.ضربان قلبم به شدت بالا رفت دستمو گذاشتم رو قلبم ،نمیزد.زیاد بهش فکر نکردم گیج و ویج بودم .شاید از استرس نمیتونستم ضربانمو بگیرم.رفتم گوشه سه کنجی کنار در، پشت به اون نشستم. ته دالونو نگاه میکردم تو فکر بودم که دیدم از ته دالون دارن یکی یکی چراغا رو خاموش میکنن اما اونجا چراغی نبود از بیرون رفتن میترسیدم از تاریکی که قدم به قدم داشت بهم نزدیک میشد هم میترسیدم. هر قسمتی که خامش میشد اونقدر تاریک میشد که انگار اونو از دالون میبرّن و میبرن انگار اصلاً نبودش .هنوز به اندازه ده قدم دالون روشن مونده بود تاریکی ایستاد. یه ذره خیالم راحت شد. یه دفعه تاریکی همه جا رو گرفت خودمو محکمتربه در چسبوندم. دیگه هیچی دیده نمیشد حتی دستامم نمیدیدم چی دارم میگم حتی اونارو حس نمیکردم یه خورده که چشام به تاریکی عادت کرد یه باریکه نورو دیدم که از کنار سرم تا معلوم نبود کجا ادامه داره .به طرف در برگشتم نور از سوراخ کلید میومد .احساس کردم زیر پام داره خالی میشه حتی اون یه ذره اتفاع جلوی در هم داشت تموم میشد .بلند شدم و ایستادم با دستام کورمال کورمال دسگیره درو پیدا کردم ارتفاع داشت تموم میشد دو دستی چسبیدم به دستگیره. ارتفاع تموم شد، افتادم، از دستگیره آویزون شدم، صورتم محکم خورد به در.دردم نیومد وزنمو احساس نمیکردم. جوری دستگیره رو گرفته بودم که نمیتونستم درو باز کنم. تصمیم گرفتم خودمو بکشم بالا و هر جوری هست از سوراخ کلید بیرونو نگاه کنم .اونقدرام که فکر میکردم کار سختی نبود همون نیروی جاذبه رو وقتی داشتم سرم به سوراخ کلید نزدیک میشد احساس کردم.تا چشمم رسیدبه سوراخ فقط تونستم یه اتاق سفید ببینم دیگه نتونستم تحمل کنم نیروی مکش خیلی زیاد شده بود.تو یک چشم به هم زدن منو از سوراخ کلید کشید بیرون با سرعت زیاد به سمت یه بدن که روی یه تخت بود برد و از خط وسط پیشونیش وارد اون کالبد شدم. صدای بوق ممتدی که وقتی وارد اتاق شدم شنیده بودم شروع به قطع و وصل شدن کرد.دیگه به اون سبکی و راحتی نبودم پلکام خیلی سنگین بود. به زور بازشون کردم. بازم یه اتاق سفید سفید ولی این یکی لامپ داشت سرمو برگردوندم. مادر بالاسرم بود با گوشه چادرش داشت اشکاشو پاک میکرد گرمای دستشو تودستم حس کردم.گرمای دست مادر خیلی مهربون بود مثل خودش.پدر اونطرفتر دستاش رو به آسمون بود .خدارو شکر میکرد.شکرش که تموم شد دستاشو کشید رو چشماش بعدم روی ریشهای سفیدش که حالا احساس میکردم کاملاً سفید شده. اومد جلو پیشونیمو بوسید همونجایی که کشیده شدم توش.با صدای بغض آلود گفت خدا تو رو دوباره بهمون داد.بغض مادرم که تازه آروم شده بود دوباره ترکید. یه فرصت دوباره،یه فرصت دوباره،این صدا مدام تو گوشم میپیچید.انگار یه جایی خونده بودمش یا توی یک فیلم دیده بودم .دوباره یه فلش جلو چشمام زده شد مثل اون قبلیه.آره یادم اومد من عاشقش بودم،من دوستش داشتم. اونم منودوست داشت، خیلی بیشتر از من.نفهمیدم کی و کجا یادم رفت که عاشقشم!؟ یادم نمی اومد که چطور اونو فراموش کردم . با دو تا شاخه گل- یکی نرگس یکی هم آفتابگردون- اونجا بود اون بازم منو شرمنده کرده بود، بازم منو بخشیده بود،بازم ثابت کرد که همیشه دوستم داره.با تمام وجود فریاد زدم طوری که هیچکس صدامو نشنید: خداجون منم دوستت دارم.
كليد واژه هاي جستجوي اينترنتي:
داستان
داستان كوتاه
ادبيات داستاني
پاتوق ادبي
www.cud1.blogfa.com
[ ]
+ نوشته شده در ساعت توسط علی یوسفی





