در نگاه اول شاید خیلی عادی به نظر بیاید.ولی اصلا اینطوری نیست.او یک کودن است.البته به این راحتی ها نمی توانید این را بفهمید.چون قیافه ی مصممی دارد، کم حرف می زند و خوش پوش و تا حدی می توان گفت مرد جذابی است.فقط موقعی که در یک موقعیت حاد قرار می گیرد، متوجه می شوید کودن است.منظورم از یک موقعیت حاد یک موقعیت اکشن نیست.نه، اتفاقاً او در این موارد خیلی خوب رفتار می کند.منظورم بیشتر صحنه های احساسی است.در این مواقع عکس العمل هایش واقعا آدم را دیوانه می کند.مثلا همین چند وقت پیش نشسته بودیم روی راحتیِ قهوه ای سوخته ی چرمی اش که انگار همه ی آپارتمان خالی و سفیدش را با آن موزائیک های سردش، پر کرده است.بدون این که حرفی به هم بزنیم، پشت سر هم سیگار می کشیدیم و زل زده بودیم به LCD بزرگِ سیستم صوتی و تصویریش که همین طوری وسط اتاق چیده شده بود.یک کلیپ خارجی داشت پخش می شد.مردی که معلوم شد خود خواننده است، یک تابلوی دست نویس دستش گرفته بود که رویش با خط قرمز درشت نوشته شده بود (( مرا در آغوش بگیر)).همین طور در پیاده رو ها و میدان های شهر تابلو را بالای سرش نگه داشته بود و به طرف مردم می رفت.خیلی ها اخم می کردند، راهشان را کج می کردند، فحش می دادند، مسخره اش می کردند.ولی خیلی ها هم بغلش کردند.آن هم با چه شور و اشتیاقی.حتی می دویدند و می پریدند بغلش.انگار که مدت ها همدیگر را ندیده باشند. یا مدت ها در منطقه ای دور افتاده زندگی کرده باشند و حالا با دیدن اولین انسان ، هیجان زده شده باشند.
no money,no love,no sex. واقعا دیدنی بود.پیر، جوان، زن، مرد، بزرگ، کوچک، سیاه، سفید.انگار خواهر و برادرباشند، یکدیگر را بغل می کردند و صمیمانه می خندیدند.درست وقتی یک دختر بچه ی موبور خوشگل دست مادرش را ول کرد و به طرف مرد که زانو زده بود و دست هایش را باز کرده بود، دوید، دیدم صدای هق هقش با سرفه هایِ از دود سیگارِ پریده توی گلویش بلند شد و همراه مرد خواننده که حالا دخترک را محکم بغل کرده بود و با چشم های گریان داشت می خندید، زانویش را جمع کرد توی شکمش، آرنج هایش را گذاشت روی آن ها و دست هایش را گذاشت روی گوش هایش و زار زار شروع کرد به گریه کردن. تصورش را بکنید. درست است که صحنه ی تاثیر گذاری بود ولی این دیگر زیاده روی بود.این قدر عصبانی ام کرده بود که متوجه نشدم نصف فیلتر را هم کشیده ام.شاید فکر کنید او آدم حساسی است.ولی همین جاست که می گویم او کودن است.چون همین آدم وقتی خواهر زاده اش رفت زیر ماشین و با آن وضع فجیع مرد، نه تنها یک قطره اشک هم نریخت، همان بعد از ظهرش برگشت سر کارش.واقعاً توی کارش مانده ام.او یک عقب مانده ی احساسی است.شاید باورتان نشود تا حالا با دوست دخترش در مورد س.ک.س صحبت نکرده است چه برسد که با او بخوابد.آن هم کی، الهه ی س.ک.س که حشر از چشم ها و موهای خرمائی فرفری اش می ریزد.دختره ی خل وضع هم نه اینکه از س.ک.س بدش بیاید، بر عکس چیز های زیادی در باره اش شنیده ام، ولی فکر می کند با یک فرشته دوست شده که او را فقط به خاطر خودش دوست دارد و در حالی که عشق و حالش جای دیگریست، بقیه اوقاتش را خانه ی رفیق ما پلاس است.اما من فکر می کنم دوست من هم می داند ولی عقده ی دوست داشته شدن دارد.زیاد توی کارشان نیستم ولی خودش بارها گفته خیلی ها واقعاً دوستش دارند اما تا به حال کسی عاشقش نشده است.این هم یکی دیگر از آن کار هاست که باعث می شود بگویم کودن است.او می تواند به راحتی با دختر ها رابطه برقرار کند ولی نمی تواند کسی را عاشق خودش کند.همه ی اینها واقعاً دیوانه کننده است.بد جور لجم را در می آورد.او پر از تضاد است.اصلاً عاشق تضاد است.گاهی آن قدر به اطرافش اهمیت می دهد که آدم را کلافه می کند و درست موقعی که باید، بی تفاوت از کنارشان رد می شود. دقیقاً برعکس من. من واقعا دوست دارم همه چیز خوب و نرمال باشد.هر چیزی درست سر جای خودش.بدون حتی یک ذره انحراف.از بچه ها متنفرم.از عقب مانده های ذهنی متنفرم.از آدم های ساده و بی شعور بدم می آید.از اینکه به جای صبح به خیر بگویند خسته نباشی بیزارم.از این همه تعارفات الکی بیزارم.خیلی ها به خاطر این چیز ها از من ایراد گرفته اند.ولی از این بابت اصلاً نگران نیستم.حتی نمی ترسم که بگویم هیتلر را به خاطر کارهایش می پرستم.دنیا باید به همچین آدم های فرصت می داد.در مقابل این افراد کافیست عالی باشی و بگذاری کارشان را بکنند.اما این پسر چیز دیگریست.وقتی همه ی این کارهایش با آن دل زدن های وسط گریه اش جلوی چشمانم می آید، واقعاً شاکی می شوم.کفرم را در می آورد. مخصوصاً صدای گریه اش. یک کودن احساسی اصیل. حسابی لجم را در آورده.فکر کنم به خاطر همین دیگر نفس نمی کشد.خیلی حرصم را درآورده بود.با ید یک جوری صدای اعصاب خورد کنش را قطع می کردم.هیچ امیدی به درست شدنش نبود.بد شکل گرفته بود. اگر یک دست یا پا نداشت و یا کور و لال بود، قابل تحمل تر بود.دیگر به کل، از کنترل خارجم کرد.فقط وقتی دست هایم را از دورگلویش برداشتم فهمیدم چه اتفاقی افتاده.جوری چشم هایش از حدقه بیرون زده بود و باز مانده بود که انگار باورش نمی شد.از گونه های خشکیده و ته سیگار های خاموش شده مان معلوم بود که خیلی وقت است روی سینه اش نشسته ام. ناخن هایش با خراش های موازی دسته مبل چرمی را پاره کرده بود.شما هم اگر جای من بودید حتماً همین کار را می کردید.شاید ناخودآگاهم بود که این کار را کرد.به هر حال سرزنشش نمی کنم. اصلاً برای خودش هم بهتر شد .با مردنش به دنیا کمک کرد بهتر شود.کار درستی بود. بهتر شد.
