تبليغاتX
CUD

سکانس اول - اراک،میدان معروف به سه راه - ساعت 8 صبح

دور میدان پیاده می شوم تا سوار ماشین های تهران شوم.راننده های خطی مسافرشان را می شناسند و وقتشان را با من تلف نمی کنند.برای همین اصلا طرفم نمی آیند.سوار پراید پسر جوانی می شوم.هنوز خیلی از شهر دور نشده ایم که می ایستد.پیاده می شود و صندوق عقب را باز می کند و از داخل آن چیزی بیرون می آورد.بطری آب است.صورتش را می شوید.مسافر پشت سری می گوید:هردوتون خوابتون میاد.بیا عقب بشین تا من حواسن بهش باشه.عقب می نشینم و خوابم می برد.نزدیک تهران که بیدار می شوم، مسافر عقبی پشت فرمان است و راننده کنار دستش خوابیده است.آخر کار هم با راننده برای یک بیزینس کوچک، کارت ویزیت رد و بدل می کنیم.

سکانس دوم - مترو، ایستگاه سبلان -  ساعت 12 ظهر

در کمال تعجب می توانم روی صندلی خالی، کنار مردی که بچه ی کوچکی دارد بنشینم.کودک بی تابی می کند و آرام ندارد.اما تا پدرش او را به سمت من می گیرد ساکت می شود و زل می زند به من.کمی بعد دست های کوچک سفیدش را رو شانه ی من می گذارد.در واقع تی شرتم را چنگ می زند.کمی برایش ادا و اطوار درمی آورم.اما کودک هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و فقط نگاه می کند.ایستگاه امام خمینی باید خط عوض کنم.از کودک خداحافظی می کنم .نمی دانم بعدش گریه کرد یا نه.باز هم خوش شانس بودم . این دفعه روبروی پسر بچه ی ناز و کپل، با چشم های سیاه درشت مثل مادرش، موهای بور احتمالاً مثل مادرش و دوتا دندان ریز خوشگل که از پائین درآمده بود.پسرک ورجه وورجه می کند و مادرش را حسابی کلافه کرده است.پسرک به همه طرف چشم می چرخاند که ناگهان روی من کلید می کند و شروع می کند به خندیدن.لپ های آویزان.لب های قرمز کوچک، دندان های سفید به همراه آن چشمها، ملاهت و معصومیت فوق العاده ای به کودک داده است.نمی دانم من خنده دارم یا احتمالا بوی پودر بچه یا شیر خشک می دهم که امروز بچه ها به من علاقه مند شده اند.ولی باور کنید ادکلن من (دان لپ) است.شروع می کنم با پسرک درد و دل کردن.او از پوشکی که سفت بسته شده می گوید و من از نیامدن دوستم.او از پستان های کم شیر مادر گله می کند و من از خستگی راه.بی خیال گله گذاری می شویم و برایش یک جوک خردسالانه تعریف می کنم که از خنده غش می رود و توجه همه را به ما جلب می کند.مردم با تبسمی بر لب به کودک نگاه می کنند.مادرش هم کلی ذوق پسرش را می کند و نگاهی از سر تشکر به من می کند.من هم سری تکان می دهم یعنی قابلی نداشت.ایستگاه مصلی. صدای بلند گو ما را از خلسه ی راحت خیال بیرون می کشد.کودک زیبا را به خدا می سپارم و پیاده می شوم.

سکانس سوم – خروجی مترو، داخل محوطه نمایشگاه – ساعت 1 بعد از ظهر

اول نقشه ی نمایشگاه که امسال پیشرفت کرده است و سه بعدی شده است.والبته خیلی کلی فقط نوع ناشران را مشخص کرده است.تا گام به سمت غرفه ها می گذارم آب معدنی ها و ساندویچی ها و بستنی فروشی ها و...  اول یادم می اندازد که وقتش است و بعد یاد آن گزارش تلویزیونی چند سال پیش می افتم که یکی در جواب سوالی در مورد کیفیت نمایشگاه گفته بود: خوبه ولی یه خورده باید سیب زمینی سرخ کرده و بستنیش بیشتر بشه.

البته اول وجود و بعد اگر پولی ماند فرهنگ.بعد از ناهار بلا فاصله به سمت غرفه ها می روم.شاهکار امسال نمایشگاه فرهنگی کتاب، موکت موشک  ماهواره امید است.والبته حضور حداد عادل.می روم جلو و می گویم:آقا یک فکری به حال فرهنگ بکنید.ادبیات که سانسوری نمی شود.کاش آنقدری که برای ارزش هاتان ارزش قائلید، برای آزادی هم ارزش قائل بودید.باور کنید قیمت آزادی خیلی بیشتر از چند تا فحش و فضیحت و بی جنبه بازی است. از توهم که بیرون می زنم یکراست به سمت راسته ی ناشران معروف می روم.بروشور کتاب های منتشر شده را می گیرم و به استراحتگاه  که از تازه واردین نمایشگاه است می روم.کتاب هایی که می خواهم علامت می زنم.امسال علاوه بر نویسنده یا مترجم کتاب، قیمت آن هم در انتخاب تاثیر گذار شده است.این جاست که باید گفت هر سال دریغ از پارسال. عده ای از دوستان، نمایشگاه کتاب را در چند سال اخیر تحریم کرده اند. ولی نمی شود این اندک را هم نادیده گرفت.بگذار برگزار کنندگان حالش را ببرند که امسال فلان قدر بازدید کننده داشتیم و فلان قدر فروش و فلان قدر عنوان جدید.

بعضی از کتاب هایی که خریده ام خوانده ام و فقط می خواهم آن ها را در کتاب خانه ام داشته باشم.سرعت عمل فوق العاده ای به خرج داده ام و ظرف کمتر از سه ساعت دارم نمایشگاه را ترک می کنم.برای منی که چند وقت دور از تمدن بودم دل کندن از جمعیت و مردمی که جدا و کنار هم به بهانه ی دوست داشتنی به نام کتاب جمع شده اند، آسان نیست.با ولع نگاهشان می کنم و به حرف هایشان گوش می دهم و سعی میکنم روابطشان را حدس بزنم.

سکانس چهار – مترو – ساعت 4 عصر

تا امام خسته و در حسرت دیدار دوستی عزیز، سرپا می ایستم تا جای خالی باز می شود و می نشینم.اما همین موقع دو پیرزن هم وارد قطار می شوند که بدجور روی وجدانمان مشت و لگد می زنند که دو نفر روبروی من بلند می شوند و آن ها می نشینند.به یکیشان که جوانتر بود می گویم: خدا خیرتان بدهد.داشتم از وجدان درد می مردم.خندید و گفت:این جور موقع ها چشم هاتو ببند.گفتم:اونوقت زجر نشستن با خستگی ایستادن تفاوت زیادی نمی کنه.

البته چیزی که باعث شد آن دو نفر زودتر از من بلند شوند این بود که پیرزن اولی به محض وارد شدن به جای آنکه به دنبال صندلی خالی بگردد به چشمان کسانی که نشسته بودند نگاه میکرد.انگار وظیفه ی ماست که بلند شویم.زورم آمد به کسی که لطف ما را وظیفه می داند کمک کنم.

سکانس پنج – ترمینال جنوب – ساعت 5 عصر

به همان ترتیبی که آمده بودم  بر میگردم. و ساعت 7:30 به منزل رسیده ام.

سکانس آخر -  صفحه ی سیاه و سفید به سبک فیلم های صامت که دیالوگ ها را می نوشتند.

نتیجه گیری اخلاقی:

نمایشگاه کتاب هر چقدر هم که بی کیفیت باشد و وسطش ماهواره امید کاشته باشند، شما بروید.حد اقلش یکدیگر را می بینیم و چیبس و ساندویچی کنار هم می خوریم.یا دست کم می توانیم یک جلد حافظ یا مثنوی بخریم، تا به سوادشان نرسیده که سانسورش کنند.یک وقت دیدید نایاب شد.

دستاورد نمایشگاه کتاب 88

-         تخفیفات به اندازه ی کرایه ی رفت و برگشت که هیچ به اندازه تناولات هم نشد.

-         8 عنوان کتاب خریداری شد.

-         پیشرفت فوق العاده در درک زبان.طوری که کودکان مشتاق هم صحبتی من شده اند.

-         احتمالا یک بیزینس کوچک

 

 

عوامل

نویسنده وکارگردان: راوی

دستیار کارگردان: محیط

فیلم بردار : راوی

بازیگران:

 نویسنده،کودک اول،پسرک،مردم، دو جوان، دو پیرزن

 

+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 88/02/28 و ساعت |