تبليغاتX
CUD - داستان های من در پاتوق ادبی
 یه نخ، فقط یکی

دارم خفه میشم.کثافتا سیگارم بدین.آشغالا.انداختینم زیر این راپله،فکر کردین از دستم راحت میشین؟ دیونه خودتونین و هفت جد و آبادتون. تو این سگ دونی زندونیم کردین که آدم بشم؟ هه .آدم بشم! بیاید برین سر کلاس استاد مهرجو تا بفهمید آدم یعنی چی؟ عقل یعنی چی؟ "عقل به ظاهر نیروی منطقی در رفتار است.اما وقتی انسان به مرحله ای از تکامل روحی رسید و سرشار از موهبتی به نام عشق شد،بنیان هایی که منطق عقل را استوار کرده فرو میریزد و از دل این ویرانه بنایی نمایان میشود که با پایه هایی از استدلال های فوق عقلی،دنیای نوینی را به روی بشر می گشاید"

چیه عوضی؟ چرا صداتو نمیبری؟ از مادر بودن فقط افه اومدنشو بلدی.قبلنا یه زارت و زورتی میکردی یه تنوعی داشت" ـپسر چقد بهت گفتم این دختره چش ورقلمبیده رو ول کن.از سر تا پاش شر میباره.حالا با این کاراش حتما سراغ توام میان .قوربونت برم یکم آروم باش تا سر و صداها بخوابه. .بابات به خاطر خودت این کارو کرد" ها بگو دیگه چرا دیگه هیچی نمیگی؟ ولش کن همون زرتو بزن.فکر کنم الان خوب حال میکنی.کی میتونست بهتر از من خوراک یه عمر گریه کردنتو جور کنه.دیگه تعزیه و سفره خونی هم نمیخواد بری.

چقدر گفتم مریمی! مریم گلی! ول کن این حرفارو.ببیم مهرجو چی میگه.هی گفتی نه تو بیا ببین گلشن چی میگه.گفتم خوب چی میگه؟ گفتی میگه"آزادی بدویت نیست.آزادی چگوارا نیست.آزادی شکستن مرزها نیست.اما آزادی چیست؟ این تکلیف بعدی است پس از آنکه ما قانون،حدود،رعایت آنها،عدم تعرض به حریم افراد هر چند مخالف ما باشند،یا حتی دشمن ما یا دزد،قاتل یا هر چیز دیگری که هستند را تمرین کردیم. آن موقع است که آزادی با مفهوم های عالی انسانی به وجود می اید"گفتم ول کن اینا همش مزخرفه.این گلشنو امروز فرداست بیان ببرنش یا اگه خیلی شانس بیاره تو پنجاهو دو سه سالگی بازنشستش میکنن.اونوقت شما میمونین با دو تا حرفی زده و سی تایی که نزده.

خوب که فکر میکنم میبینم این مهرجوی احمقم آدم نشده " پسرجان این کارهارو تو کلاس نکن.فکر آیندت باش.فکر پدر مادرت باش.عاشقی؟خوب باش.اینجا درستو بخون.بعدشم برو خواستگاریش.چرا جلوی دوستات خودتو کوچیک میکنی؟ چرا اجازه میدی هر کاری دلش میخواد باهات بکنه؟ این دختره ارزششو نداره.کلش بو قرمه سبزی میده.این همه دخترای خوشگل و محجوب.مثلا همین خانم صارمی.مگه چشه؟ چادری، سر به زیر ...." خفه بابا.زنبور بی عسل به چه ماند؟ به استاد بی عمل.استاد بی عمل به چه ماند؟ مهرجو .مهرجو به چه ماند؟ میمون.

مریم گله مریم گله! به خاطر من نرو.خطرناکه .میگه نمیتونم نرم.تا کی میخوان حق ما زنارو بخورن.به چه حقی فلانی و فلانی رو میخوان دادگاهی کنن؟ مگه چی گفتن؟ ـ مریمی تورو خدا نرو .میگن میخاین شلوغ کنین.اصلا همه حق و حقوقتو از من بگیر.چقدر میشه بگو ماه به ماه بریزم به حسابت؟ همه ی ظرفای خونتونم میشورم.لباس زیرا و کهنه ی بچه رو هم با دست میشورم نه با ماشین .خوبه؟اولش میخنده.از اون خنده ها که دلم واسش غنج میره.یهو جدی میشه و میگه من اگه الان نرم باید تا آخر عمر خودمو سرزنش کنم.اونارو به خاطر ما دارن میندازنشون زندون. میگم اصلا مریم گله خیلی خله.حق نداری بری.مثل وقتی بخوان بچه هارو خر کنن دست میکشه تو موهام ـحق و آزادی مفت به دست نمیاد باید بهای اونو پرداخت.

مامان؟ مامان! قربونت برم تو که منو این قدر دوست داری، دو تا نخ سیگار برام بیار دیگه.اگه بهم سیگار نرسونی عقده های فروخفته روانیم اوت میکنه ها.نمیاری؟....نمیاری؟ خوب به درک.برو گمشو لااقل صداتو نشنوم.

آه اکنون که دیو پلید دلتنگی پنجه بر حلقومم افکنده، ای الهه ی خونخوار عشق تو کار یکن.یا نیشتری برسان تا در گوشه ی دنج و تاریک این سیاه چال بر قلبم نشانم،یا با آن همه آه سوزان دلهایی که از حجمه ی سودای تو پاره پاره گشته اند ،طوفانی به پا کن و این دنیای مردمان عاقل را بسوزان.بی شک تمامی گلهای مریم حمایتت خواهند کرد.مریم؟ مریم! مریم گل نازه منه،غنچه دلباز منه،ترانه ساز زندگی برای آواز منه.کثافتا یه سیگار.فقط یکی،یکی،یکی ..... مریم تو به من بد کردی،عشق تو رو باور کردم،گل عشقمو پرپر کردی. مامان؟ مامان؟ مامانی به خدا آدم میشم.راست میگم..اصلا مریم خر کیه؟ تورو خدا مامان.یه نخ فقط یه نخ.تو یه نخ بهم بده اگه صدام دراومد.فقط یکی.نمیاری؟ .... به تخمم که نمیاری.بهشت زیر پای مادران است.هه.با این کارات جهنمم کمته.پاشو برو به زندگیت برس.به آدمای عاقل خونت.یه دیوونه که ارزش این همه پائیدنو نداره.اصلا مگه اینجا باغ وحشه نشستی تماشا؟ حیوون شمایید که هر کی مثل خودتون نباشه میندازینش تو قفس.نژاد پرستا.فاشیستا.

مریم گله چرا منو دوست داشتی؟ ها.نمیخواد بگی.خودم میدونم.چون هیچی نداشتی که ازش بگذری.چون تو مدلتون بود که باید تراژدیک تموم بشید.آره؟ آره.شما یه مشت توله سگ عوضی بودین.اصلا حقتون بود که لت و پارتون کردن.توله سگ های عاشق آرمانگرا ! ها ها ها

مامان؟ مامان؟ هنوز اونجایی؟ چرا صدات در نمیاد؟ مامان.... من نمیفهمتون.نمیتونم درکتون کنم.شما چطور عاشق نشدین؟ تا کی میخواین زندگی نکنین؟ یه نون صد توم یعنی چی؟ لباس میپوشین که چیرو بپوشونین؟دلم واستون میسوزه.بدبختای نفهم. ها.اونجایی؟ نه مامانی.غلط کردم،گه خورم.یه سیگار.یکی.فقط یکی

 

جا مخفی

خوبی خونه های قدیمی اینه که سوراخ سمبه زیاد داره. ولی اگه مادرتم تو اون خونه بزرگ شده باشه دیگه هیچ جا امن نیست . حتماً هم تا حالا جا مخفیمو پیدا کرده چون دو سه باری سراغ جعبه ادکلنشو ازم گرفته . با اینکه بوی خوبی نداره ولی چون بابا براش خریده نمی ذاره کسی بهش دست بزنه . یه جعبه خمیر دندون و یه کبریتم دارم . شرط میبندم اگه چوب کبریتاشو خالی نمی کردم، تا الان حسابمو می رسید . تازه شانس آوردم با اینکه زهره چغولیه چرخ هایی که از ماشینای اسباب بازیم رو ماشینای جدیدم کار گذاشتمو به مامان کرد، بازم به روم نیاورد . حیف که هنوز نفهمیدم جا مخفی زهره کجاست , حتماً توش پر لواشکه. اگه دستم بهش برسه ! اون هیچوقت لواشکاشو بهم نمی ده . فکر کنم اون رژ لب خوشبوی مامان هم که گم شده بود , اونجا باشه .

وقتی مامان خونه رو خیلی تمیز می کنه و لباس قشنگاشو می پوشه یعنی اینکه بابا داره میاد . من و زهره هم منتظر می مونیم ببینیم بابا این دفعه چی برامون میاره . بابا هر چند وقت به چند وقت میاد خونه . هر موقع از مامان می پرسم می گه مسافرته . اون دفعه برای زهره یه لواشک خیلی بزرگ آورد . مامان بهش اخم کرد , اونو گرفت و تیکه تیکه به زهره داد , ولی زهره نذاشت یه ذره شم به من بده . عوضش برای من یه قوطی تیله آورد که فقط یکیش چهار رنگ بود . گذاشتمش تو جا مخفی تا یه موقع بازیش نکنم تا ببازمش . بابا این دفعه که اومد نه زیاد موند نه چیزی آورد. حالمون گرفته شد. ولی تا بابا میره تو خونه منو زهره می پریم تو ماشین بابا که جلوی پله پارکش کرده . بابا بهم گفته هر موقع پام به گازو ترمز برسه بهم رانندگی یاد میده . زهره رو صندلی عقب دراز کشیده و هی کش میاد تا ببینه چقدر قدش بلند شده ولی هنوز سرش به این درو پایش به اون در نرسیده .پای من به روی شیشه پنجره رسیده . فکر کنم وقتی به سقف برسه بتونم رانندگی کنم . بابا از پله های ایوون میاد پایین . دور میزنه و از راه باریکه کنار خونه میره حیاط پشتی , هول برم میداره .نکنه مامان جا مخفیمو به بابا گفته . نباید جعبه ادکلنشو بر می داشتم . میدوم دنبالش تا ببینم پیداش میکنه یا نه . ولی بابا نمیره طرف دیوار روبروی انبار . راهشو کج می کنه و میره تو انباری . من از پنجره خاک گرفته کف حیاط خم میشم تا ببینم چی کار می کنه . صندوق قدیمی مادر جونو هل میده اونور . پشتش به منه و خوب نمیبینم چی کار می کنه. ولی یه موزائیکو میذاره روی صندوق . پس جا مخفی بابا اینجاست! خیلی دلم می خواد ببینم توش چیه . چند دقیقه دو زانو می شینه . سرش پائینه و هیچ کاری نمیکنه . بعد دوباره یه کارایی میکنه . موزائیکو سر جاش میذاره و صندوقو هل میده سر جاش . میدوئم میرم دم پله ها میشینم . بابا چند لحظه بعد میاد. از کنارم که رد می شه، دشتشو رو موهام تکون می ده و میره خونه . صدای بابا و مامان کم کم بلند می شه همیشه موقع رفتن بابا ، با هم دعوا می کنن .بابا در خونه رو محکم پشت سرش می بنده ، زهره رو از ماشین پیاده می کنه . بدون اینکه در حیاطو ببنده گاز میده و میره . مامان هم حتماً یه گوشه نشسته داره آروم گریه می کنه . اینجور موقع ها من درو می بندم و خودمو تو حیاط سرگرم می کنم. زهره هم میره با مینا بازی میکنه . قبلنا مینا با خواهر بزرگترش مینو میومد خونمون ولی از وقتی مینو رفته راهنمایی دیگه اینجا نمیاد . مینو خیلی از خواهرش خشگلتره . موهاش سیاهو لخته . ولی تازگیا که روسری سرش میکنه دیگه اونجوری خوشگل نمیشه . من از خاله بازیشون بدم میومد. ولی هر وقت مینو بود، باهاشون بازی می کردم . حالا هم از اون وقت ها بود که زهره باید می رفت خونه مینا اینا .

زهره که میره می پرم تو انباری . به زور صندوقو هل میدم و موزائیک لقه رو با ناخونام در میارم . یه صندوقچه کوچیک کهنه تو چاله هست . درش میارم درشو باز می کنم . یه سنجاق سر سیاه , یه روبان صورتیه رنگ رو رفته با یه کلیپس چوبی توش بود . یه شیشه عطر خالی , یه انگشتر زنگ زده با یه خودنویس هم بود . کف صندوقچه یه دفتر کاهی بود . گلبرگای گل سرخ لای دفتر، همرنگ ورقاش شده بود و یه عکس سیاه و سفیدم بود که یه دختر و پسر روی ایوون خونه ما دستای همدیگرو گرفته بودند . دختره موهاشو گیس کرده بود و انداخته بود رو شونش. انگار همون روبان تو جعبه رو به دم گیس بافش زده . وقتی بعضی موقع ها مامان موهاشو مثل تو عکس می بافه و آواز می خونه خیلی شبیه عکسه می شه . هر دو تقریباً همسن من و زهره هستند . پسره با کت و شلوار بیریختش شبیه آدم کوتوله ها شده . مثل وقتایی که بابا جدی میشه اخم کرده .پشت عکسو که نگاه می کنم اسم بابا و مامان روش نوشته شده با یه تاریخ , انگار یه چیز دیگه هم تو چاله می بینم . صندوقچه رو کنار میزارم . یه بسته کوچیک که با چسب کاغذی نوار پیچ شده بود از ته چاله در میارم . بسته خمیری بود و بوی تندی میداد . می خواستم بازش کنم که صدای مامان میخکوبم کرد . اومدم توضیح بدم که با انگشت بیرونو نشون داد . بسته رو سر جاش گذاشتم و دوئیدم بیرون . جرأت نکردم وایسمو از پنجره انباری ببینم مامان چی کار می کنه .

 بعد از چند دقیقه مامانو از پشت پنجره پذیرایی که به حیاط بود، با صندوقچه تو دستاش دیدم .ولی بسته همراش نبود . هنوز مامان به در نرسیده بود که تلفن زنگ خورد . گوشی رو برداشتم . بابا بود . گفت به مامانت بگو میام میبرمش , وقتی به مامان گفتم , یه کم نگام کرد بعد رفت از تو کیفش پول  آورد . گفت برو برای خودت لواشک بخر . همینطور داشتم به مامان نگاه می کردم که داد زد بگیر دیگه , همه ی پولو لواشک خریدم و اونقدر آروم راه رفتم تا اگه زهره خونه بود تمومش کرده باشمو مجبور نشم بهش بدم . وقتی رسیدم به کوچمون یه ماشین پلیس داشت از اون سر کوچه می رفت . دم درمون شلوغ بود و ماشین بابا جلوش پارک بود , به زور از آدمایی که که ایستاده بودن رد شدم و رفتم تو خونه . مامان رو پله های ایوون نشسته بود صندوقچه تو بغلش بود . آرنجش رو زانوهاش بود با دستاش صورتشو گرفته بود و داشت بلند بلند گریه میکرد

 

اولین

کلید می اندازد و در را باز مي كند .مثل هر روز منتظر مي شود صدايي از آشپزخانه بگويد : فرهاد توئي ؟ از اين جمله بشدت بدش مي آيد. يعني كسي ديگري هم غير از او مي تواند بدون در زدن وارد خانه شود ؟ ولی اگر یک روز هم این صدا را نشنود نمیداند چه بر سرش خواهد آمد. لباسش را عوض كند وپشت ميز ناهار خوري مي نشيند. سيمين دارد با پيش بند زردش، پشت به او ظرف مي شورد. با آنكه قد چندان بلندي ندارد، باسن نسبتا بزرگ ، كمر باريك و پستان هاي متناسب با اندامش او را جذاب كرده است. موهاي خرمائيه فرفري اش را با كش موي بنفش ،سرسري پشت سرش  بسته است. ناگهان بر مي گردد. از نگاه خيره فرهاد غافلگير مي شود. موهاي كم پشت و ژوليده و ته ريش سه چهار روز ه اش نشان مي داد كه باز هم چند روزي از او غافل مانده است .لبخندي بي خودانه مي زند."- چرا اينطوري نگاه مي كني ؟"    "-چقدر خوشگل شدي ؟"   تعجبش بيشتر مي شود اما نمي تواند رضايتش را از اين تعریف پنهان كند. مي رود پشت سر فرهاد مي ايستد و با همان دستكش و پيش بند، گونه او را مي بوسد بوي آب ژاول مي دهد. فرهاد از اين بو متنفر است.او را ياد خستگي ها و دلزدگي هاي بعد عشقبازي های شبانه شان مي اندازد. اما به روي خودش نمي آورد و با لبخندي پاسخش را ميدهد. سيمين برمي گردد و به كارش ادامه ميد هد.
 صداي زنگ تلفن با فاصله های زماني كوتاه از چند اطاق مي آيد و آخر از همه در آشپزخانه. دستان سيمين لحظه اي توقف  مي كند و سرش را بالا مياورد و به جا ظرفيه روبرويش خيره ميشود .فرهاد بلند مي شود و در حالي كه چشم از او برنمي دارد به تلفن جواب مي دهد" -بله ؟ نخير اشتباه گرفتيد. " سيمين دوباره مشغول ظرف شستن است و انگار زير لب چيزي مي گويد. آخرين ليوان را هم آب مي كشد .شير آب را مي بندد و ليوان را كمي محكم روي سينك مي كوبد .خودش هم جا می خورد. سعي مي كند با جابجا كردن ليوان آرامشش را نشان دهد. سر كه بر مي گرداند، فرهاد نيست. صدايش مي زند اما جوابي نمي شنود. پيش بند و دستكش را در مي آرود و دنبال فرهاد مي رود. در بالكن ايستاده است. به پايين نگاه مي كند. 18 طبقه ارتفاع زيادي است .دستانش را روي لبه بالكن گذاشته است و همه وزنش را روي آن انداخته . نفس نفس ميزند. شانه هايش مي لرزند " –فرهاد ؟"
بر مي گردد و به سيمين نگاه ميكند.  جا مي خورد .رنگش پريده است. انگار به دنياي واقعي پرت شده باشد. سرش را مي گرداند، گردنش را كج مي كند  و دوباره به پايين خيره مي شود .خون به صورتش مي دود.  سر بلند مي كند.  باز هم به سيمين نگاه مي كند  و دوباره به پايين خيره مي شود.  ترسو تر از آن بود كه فكر كار ديگري را بكند. حتي اراده همين كار را هم نداشت.  هميشه آدم ضعيفي بود. هيچ وقت حتي تنهايي خريد نكرده بود. سيمين را هم مادرش برايش انتخاب كرده بود.يكبار ديگر سرش بين دو نقطه چرخيد. همه اين افكار و زندگي 26 ساله اش را مرور كرد . رفلكس نور روي شيشه عينك درشت با قاب كلفت مشكيه فرهاد، نمي گذاشت چشمانش را ببیند. چند باري با هم خريد رفته بودند و كم كم به او شك كرده بود.داشت امتحانش مي كرد  "–اون مشكيه خيلي قشنگه."
 مدتي مبهوت ، هر كدام چيزهايي را در ذهنشان زيرو رو مي كردند. بالاخره نگاهش روي سيمين با دهان نيمه باز و چشمان ملتمسش متوقف شد. سيمين تازه جرات كرد بپرسد: چي شده ؟  پوز خندي گوشه لب فرهاد نشست. نفس حبس شده اش را رها كرد و هوای تازه را به داخل ریه اش كشيد. خميدگي پشتش را راست كرد و سينه اش را جلو داد. قدم هايش را محكم برداشت . تنه اي آرام به سيمين زد و از كنارش رد شد. سرش به طرف همان جاي كه فرهاد ايستاده بود ثابت مانده بود اما بدنش تكاني خورد و به حالت اول برگشت

 

 

تعلق

 کلید می اندازد و در را باز میکند . اولین چیزی که میبیند رعناست با بلوز و دامن مشکی همیشگی اش و روسری سیاهی که زیر گلویش محکم گره خورده. یک لحظه  به او نگاه میکند و انگار که سنگینی سرش اجازه ندهد،آنرا پائین می اندازد و دوباره مشغول بازی با انگشتانش میشود.همانطور که همزمان کفشها و کتش را در می آورد داد میزند  ـ فریده ورپریده، بابا بغلی میخواد. زانو میزند،دستهایش را باز میکند و چشمهایش را میبندد. حجم نرم کوچکی را در آغوشش احساس میکند و گونه سردی که روی صورتش سائیده میشود با جیغی کوتاه و خنده های زیر کش دار. دست در موهای صاف و پرپشت میکند و تا جایی که ریه اش جا دارد بو میکشد. در حظ عطر موهایش، بلند میشود و در حالی که محکم در آغوشش گرفته چرخ میزند،چرخ میزند،چرخ میزند....

چشم که باز می کند روی تختش است. رعنا لبه ی تخت نشسته و به عکس های سه نفره شان روی میز توالت خیره مانده است.او را همیشه با این لباسها به یاد داشت.  "فریده؟" جستی زد تا برخیزد اما ناتوانتر از آن بود که بتواند. زن تازه متوجه میشود. سعی میکند چیزی بگوید. لبهایش مرتعش می شود. اما از هم باز نمیشود. نفسش را رها میکند و دست از تلاش بر میدارد. مرد با چشمانی پرسشگر به زن نگاه میکند ـ فریده؟ فریده خوبه؟ از طرف دیگر تخت، نرمی دستهای کوچکش را حس می کند. ـ بابایی اینجایی. چیزیت که نشده؟بیا بغلم ببینمت.

انگشتان بلند و نازک زن نمیتواند جلوی لرزش شدید لبهایش را بگیرد. به مرد نگاه میکند و بیصدا اشک میریزد. دستان مرد هوا  را لمس  میکند.  ـ نمیدونم بابایی.شاید از رنگ سیاه خوشش میاد. بغض زن میترکد. دو بار تمام بدنش بالا و پائین میرود. هق هق امانش را میبرد. گوشه روسری اش را به دندان میگیرد. از تخت بلند می شود وسریع از اتاق خارج میشود. مرد سر بر میگرداند و به در که غژغژ کنان و آرام پشت سر زن داشت بسته میشد خیره میشود. تکانی میخورد و زود به خودش می آید.  ـ نمیدونم بابایی

نفس آخر

در تكاپوي بودن ها مي كاويدم انبوه چشمهاي گذران را. تا شايد در يابم  آن نگاه را كه با من قرينه است .آنكه مي فهمد. پس ايستادم در گذرزمان. نمي خواستم تصورش كنم ،تا كسي را به اشتباه جاي او نپندارم .اما نه امكان نداشت وقتي آمد - يا فتمش- بتوانم ندانم كه آمد .يك آن دو چشم را در ميان هزاران چشم مي بينم كه آشناست .نه او نيست فقط آشنا ست . بايد كمي مكث ارتباط نياز به زمان و مكان دارد. او در گذر است ، پس من بايد برسم .كمي مكث. سريع يك پياده رو همانجا كه ايستاده ام زير پاهايم  مي كشم. سمت راست يك رديف مغازه آن يكي كه كنارم است قهوه فروشي است. بوي قهوه مداوم مي شود .احساس كرختي  مي كنم اما فرصت ندارم. سمت چپ خيابان شلوغ پر از ماشين ودر پياده رو براي آن  هزاران چشم يك جسم مي گذارم و لباسهاي رنگارنگي كه تنشان مي كنم. نزديك غروب است .باران مي آيد و تمام اطراف غير از مغازه ها آدمها و ماشينها و ساختمانها همه چيز غير از اينها خاكستري است. دارد  سردم مي شود. فكركنم زمستان باشد. انگار در چاله آبي ايستاده ام اما اهميت ندارد. باران. بوي قهوه باز هم مي زند زير دماغم. باران .آه باران بايد باراني داشته باشم بلند تا زير زانوانم. ترجيحاَ خاكستري با كلاه شاپو يي. نه اين آخري را نمي خواهم يادم مي آيدجايي خوانده بودم آدمهايي كه كلاه بر سر مي گذارند از عرياني وحشت دارند من كه ندارم وگرنه در طول اين همه زمان لخت مادرزاد نمي ايستادم و چشم در چشمها نمي دوختم .

بارن تند مي كند. همه چشمها محو مي شوند زير لبه  كلاهها . فقط يك جفت چشم همان كه آشناست مكث را تمام مي كند وراه مي افتد از چاله آبي كه در آن ايستاده به طرفم . گامهايم ناخودآگاه با او هماهنگ مي شود فاصله مان كم است. بقيه كلاه به سرها را كنار مي زنم تا بهترببينمش. لاغرو تكيده است . لپ هايفرو رفته اش حتماَ از سيگار كشيدن زياد است. اگر سبيل داشت نوكش  حنايي يا زرد مي شد. اما نه سبيل به او نمي آمد  مخصوصاَ با آن بيني باريك واستخواني و كمي درازش. خسته بود. از ته ريش سه چهارروزه اش وكتف افتاده اش معلوم بود كه حوصله خودش را هم ندارد .

به من كه مي رسد حتي نگاهم نمي كند. به نيم رخ كه از كنارم ، مي گذشت خوب به مردمك چشمانش خيره شدم. پير شده بود و چروك خورده بود. شايد به خاطر اين بود كه هيچ وقت پلك نمي زد. پاشنه كفشش را خوابانده ودامن كت نيمدارش از خميدگي پشت آويزان است .خيس كه شده نذارتر به نظر مي رسد. نمي دانم  كي پشت سرش قرار گرفتم. به گمانم خيابان را چرخانده ام كه دو بار به قهوه فروشي مي رسم. بوي قهوه ي زير بارن نم نمي گيرد ورقيق مي شود. دستهايش را روي قفسه سينه اش جمع كرد ومحكم سمت چپ كت بي دكمه اش را بغل كرده است هر چه سعي ميكنم نمي توانم به او برسم. گامهايم حتي يك سانتيمتر هم از او بلند تر نمي شود. پيرمرد ناگهان مي ايستد و به نقطه  اي خيره مي شود . مي ايستم و به يك كلاه فرانسوي صورتي كه بالاي مي رود ودو چشم ميشي كه از زيرش پيدا مي شود خيره مي شوم .ته دلم مي لرزد. جايي بين من و پيرمرد  را نگاه مي كند و نزديكمان كه مي شود لبخند چنان وقيح مي زند كه ديگر شك نمي كنم اشتباه كرده ام .اصلا از كلاهي كه به سرداشت بايد مي فهيدم كه او نيست .

شانه هاي پيرمرد بالا مي رود ودوباره رها مي شود. مي توانم حدس بزنم هر چه نفس حبس كرده بود و با يك آه حسرت بارها کرده بود در هوا طوري كه مهي به اندازه تمام قدش جلويش به وجود آمد. رفت در آن مه ومن هم به دنبالش.  از ديوار بخار كه گذشتم هر چه چشم گرداندم نبود. بوي قهوه امانم را بريده بود . به چپ سرگرداندم خودش است نشسته پشت ميز كنار شيشه كافه و به بيرون، به همه چيز و همه كس غيراز من نگاه مي كند. جرات پيدا مي كنم و مي روم داخل  كافه. جلويش طوري مي نشينم كه نتواند بيرون را ببيند. اما نگاهش از من عبور مي كند . دستش را توي جيب بغلي كتش  مي برد و خميري از كاغذ  بيرون مي آورد. پيشخدمت مي آيد و يك قهوه جلوي او مي گذارد.

  بيني اش  را برد روي فنجان نفس عميقي كشيد و براي اولين بار پلكهايش رابست. چند دقيقه گذشت و او هنوز در خلسه قهوه  چشمانش را بسته بود. ديگر داشتم مطمئن  مي شدم كه باز شدن چشمانش به اندازه بسته شدن آن طول خواهد كشيد .همزمان دو دست پر از ترك و سالكش  را مي گذارد روي ميز. قهوه و كاغذها را به طرح هل مي دهد. لبهاي باريك صورتي مرده اش از هم باز مي شود وچيزي مي گويد.تنها دو هماي اولش -ب وخ- را مي شنوم. فكر كنم انتخاب را  به من سپرده. قهوه رابه اندازه يك جرعه مي نوشم. تلخ است وداغ .چشمانم را به هم مي فشارم و فنجان را روي زيرش مي كوبم .كرم قهوه از وجودم مي رود .دست درازمي كنم و كاغذها را مي كشم جلو. پيرمرد هنوز چشماهيش بسته  است. فقط چند خط آخر قابل خواندن است. از قابل خواندن است ،شروع مي كنم به خواندن .( هر دو يك چيز،نه نه ،دو چيز را مي جستند. دو چشم که فرقي نمي كرد رنگش چه باشد. فقط همان كه بايد باشد. همان كه بايد بفهمد يك جفت از آن بيشتر نبود. اما چه سخت بود جستنش و نيافتن. تمام زندگي ام  را فروختم تا بيابمش. زندگي ام كه تمام شد خاطراتم را نوشتم و فروختم. و حالا تو آخرين خاطر هستي تا همين لحظه، كه مي فروشمت و تمام مي شوي و من فرصت مي كنم تا چند وقت ديگر هم بگردم تا شايد بيابم .)

به اينجا كه مي رسم دستانم مي لرزد. سر بلند مي كنم پيرمرد هنوز چشمانش بسته است دوباره دستش شروع به حركت مي كند و فنجان قهوه را به سوي خود مي كشد .قهوه را مثل من سر مي كشد و مي كوبد روی زيرش. يك دستش هنوز روي ميز است. ناگهان چشم باز مي كند و بدون اينكه ذره اي مردمكهايش را حركت داده  باشد، صاف  به چشمان من نگاه مي كند .چشمانش خيلي آشناست. كجا ديده ام ؟ كي بود ؟

- سالها همه جا. با همين ها دنبالش مي گشتي.  مي دانستم جراتش را نداري تا آخرش بخواني. حق داري . توهم بايد براي زنده ماندن تقلا كني. اما نمي تواني. نگاهي به كت قهوه اي نيمدارت و پاشنه هاي خوابيده ات بكن .

اضطراب از نشيمنگاههم تا توي دهنم مي آيد . دستپاچه به سرتا پاي خود نگاه مي كنم .صدايش بريده بريده و خش دار است. طنين ندارد اما زنگش تمام نمي شود. مي خواهم بلند شوم و بروم. اما به صندلي چسبيده ام .مي گويد : وقتش است. قهوه ات راهم كه خوردي گو سفند قرباني .انگار فهميده باشم وحی چيست ،همه دنيا بر من معلوم شد .بوق ماشين، همهمه، پچ پچ، صداي برخورد فنجان ها، ليوانها و كارد وچنگالها و باران كه به شدت مي بارد. اينها را براي اولين بار مي شنوم. آري وقتش است بايد رفت پشت دستش را روي ميزمي گذارد. دستم را به او مي سپارم .پشت دستم سالك زده است و پير. خيره به چشمانش مي شوم. قرینه با او. ذر ات بدنم از پل دستانمان به وجودش وارد مي شود. تحليل مي روم .محو مي شوم.با لبهاي ترك خورده ی صورتي مرده ام مي گويم كاش پيدايش كني. او فقط لبخند مي زند. تمام مي شوم

 

من عمیقا بی گناهم

در التهاب و خواهشي خيره به ترک سقف. زن پريشان و مرد ، دنده هاي چپ و راستش را به زمين مي سايد تا شايد بوي خون ، صياد نجات بخش را برساند .مرد در دودلي . زن پريشان مرد. مرد برمي خيزد لحظه اي بر در ، کودکان خفته را مي نگرد .

تنهايتان نمي گذارم .نمي توانم تنهايتان بگذارم .خودم شما را گرفتار کردم، خودم نجاتتان مي دهم. اما زن ؟  او به خاطر من بدبخت نشد .او بدبخت بود. مثل من .

زن نيم خيز شده است .در تاريکي به هيبت مرد خيره مي نگرد مرد جلوي زن دو زانو مي نشيند نگاه زن لرز بر دلش مي افکند شايد اگر منتظر برف امسال بماند! زن شايد به همين فکر کرده بود وقتي شام را يک جا در سطل خالي می کرد . بدبخت ها بايد مقطوع النسل شوند نبايد ازدواج کنند. ژن موروثي فقر و کينه ، تحفه اي جز خرد شدن ندارد .خودشان که ديگر عادت کرده بودند اما بچه هاشان ؟ !

همزمان اين افکار را در ذهن هم مي خوانند . نه ، ديگر زمان ندارد. تا زمستان دوام نمي آورند. بايد خدايي کنند. بايد تمام شوند. بايد در يک نقطه تمام شود. کاش والدينشان به جاي ولد اين را ، زودتر مي فهميدند .مرد بلند مي شود. زن دراز مي کشد. ملحفه را تا روي چشمانش بالا مي کشد . بستي شل مي شود .شلنگي آزاد مي شود. شيري باز مي شود . شايد اگر دستش را موقعي که با پلاستيک لباس کارش ، خودش را لاي چند تا مثل خودش جاگير کرده بود ، نمي کشيدم و پياده اش نمي کردم . شايد اگر چادرم را کمر نمي زدم و ليچار بارش نمي کردم تا گوشه روسري اش را به دندان بگيرد . شايد اگر با دوچرخه ام هر روز جلويش تک نمي زدم و ويراژ نمي دادم . . .

راه نفسم انگار دارد باز مي شود قلمبگي مدادم و روده ام خوابيده . وجدان دردم را ميان کاغذ و سنگ توالت تقسيم مي کنم .چه بوي گند گهي. نمي دانم يادم رفته سيفون را بکشم يا بوي دست نشسته ي توي دماغم است . من عميقا بيگناهم . ها ها ها . حالا با چشماني بسته ، خيره به ترک سقف. و برف .

 

 

چوب چوب یه گردن

هر روز میشینم پشت پنجره ای که آخرین بار روش دو تا آدمک "چوب چوب یه گردن" کشیدی.برای یکی دو تا گیس باف گذاشتی و برای اون یکی سه تا خط رو سرش.با اینکه دستای پسره رو از پاهاش بلندتر کشیده بودی،بازم به دستای دختره نرسید.از تو نقطه هایی که جای چشم پسره گذاشتی حیاطو نگاه میکنم.درخت خشکیده ی حیاط بهم پشت کرده و شاخه هاشو طوری سمت آسمون دراز کرده که انگار بخواد گنجشکا رو به زور بگیره.هنوز نفهمیده از وقتی بی ادبی کرده و همه لباساشو در آورده گنجشکا باهاش قهر کردن.آقاجون میگه گنجشکام نماز میخونن.میگه اونا همیشه سر صبح که میخواد وضو بگیره،دارن نماز میخونن.رو پیشونی آقاجون دو تا لکه ی سیاه هست.مامان میگه واسه نماز خوندن زیاده.نمیدونم چرا پیشونیه گنجشکا اینجوری نیست.

آقاجون بعضی موقع ها خوبه،مثل وقتی که اولین بار بهش گفتم میخوام باهات عروسی بشم.اونقدر خندیدو زد روی زانوش که اشکاش در اومد.ولی بعضی وقتام خیلی بد اخلاق میشه.مثل همین دیروز پیروزا که بهش گفتم آقاجون، یا اونو واسم میگیرید یا میزارم میرم.چشاش از پشت عینک ته استکانیه قاب سیاش  اونقدر بزرگ شده بود که گفتم الان میترکه.وقتی هم فهمید چند بار اومدی خونمون،داد همه فرشا و ملافه هارو بشورن و سه بار آب بکشن.
هر دفعه که بهش میگفتم یه بهونه میاورد.یه دفعه گفت هنوز پشت لبت سبز نشده زن میخوای؟رفتم سلمونیه عمو عزت گفتم یه جور این پشمارو بزن که زودی سبز بشه.زد زیره خنده و اونقدر بند پیشبندو محکم گره زد که نمیتونستم نفسبکشم.ولی تحمل کردم.بعد چند روز گفتم بیا آقاجون، سبز شدن، دیگه چی میگی.گفت پسره ی جوانلق(نمیدونم چیه.شاید همین مرضیه که میگن دارم).دهنش هنوز بو شیر میده .صاف صاف تو چشام نگاه میکنه میگه من زن میخوام! از اون روز تا الان بگی من لب به شیر زدم نزدم.ولی بازم بهونه آورد.
میگه بچه تو خودتو نمیتونی جمو جور کنی.آخه با این وضعت...! ببین ،هنوز وقتش نشده.اصلا، میتونی خرج دو نفر آدمو بدی؟ گفتم آره.مامان میگه چارده پونزده سالمه.تازه اون خودش کار میکنه.منم میرم باهاش کار میکنم.بازم بد اخلاق شدو یه پس گردنی بهم زد.گوشمو کشید و گفت کره خر یعنی تو،پسر یکی یه دونه ی حاج مصطفی، میخوای بری سر چار راه جلوی مغازش با یه دختر منگول تر از خودت آدامس بفروشی؟ گفتم خوب آقاجون گل میفروشم.باز چشاش داشت میترکید.یه اردنگی بهم زد و از اون روز تا حالا تو همون اتاق بالا خونه که رو پنجرش دو تا آدمک "چوب چوب یه گردن" کشیدی زندونیم کرده.هر چی ازت داشتم برداشته.اون گردن بند چشم زخم آبیم که بهم داده بودی، برداشته.فقط نزاشتم مامان پنجره رو تمیز کنه.دو تا گوشه ی این خط راستی که جای لب دختره کشیدی وقتی آقاجون خونه نیست میره بالا و هر موقع هست میاد پائین.براش یه دامن کوتاه خوشگل از همونایی که دوست داشتی کشیدم.این درخت نفهم هر چی از این جا بهش میگم نمیشنوه.باید از پنجره بپرم پائین بهش بگم لباساشو بپوشه تا بیان.