چند وقتی هست که خودش را از من قایم می کند.همیشه از من فراریست.تا مرا می بیند راهش را کج می کند.در محله هایی که ما زندگی میکنیم راه دررو زیاد است ولی با این حال نمی شود،چیزی را برای مدت زیادی پنهان کرد.هر وقت میخواهم از کنارش رد شوم پشتش را به من میکند و با صدای بلند تر با دوستانش حرف می زند.انگار بخواهد صدایم را نشنود.ولی من که چیزی نمی گویم!هیچ وقت چیزی نگفتم.من همیشه با او موافق بودم.موافقت هم که اعلام کردن نمی خواهد.اصلا آدمها فقط وقتی مخالفند ،حرف می زنند و حرف می زنند.
اما خوب میدانم چطور کاری کنم که خودش را از من قایم نکند.کافیست یکی دو بار چادرم را پرده کنم تا چشمش به برجستگی سینه هایم از پشت بلوز استرج بی افتد.آنوقت است که می افتد به موس موس کردن و من میتوانم دوباره تا پایان انزالش،داشته باشمش.می توانم موقعی که تند تند نفس می زند و دندانهایش را به هم فشار می دهد،از کنار شقیقه هایش دست در موهای خیس عرقش بکنم و زل بزنم توی چشم های آبیش که انگار دارد به آنور من و تخت و آن پائین ها نگاه می کند.شاید حق دارد نسبت به او چیز قابل دیدنی نیستم.به گوشه چشمش که می رسم،تازه می توانم امتداد ابروهای کشیده اش را تعقیب کنم و نگاهم آرام آرام بلغزد روی گونه هایش.بعد هم برای اینکه بغلش کنم،دوسه بار آه و اوه الکی راه می اندازم،لبهایم را غنچه می کنم و دستانم را از گردنش آویزان میکنم.
اگر بدانم ذره ای دنبال عشق و عاشقی هستی،قیدت را میزنم.این همیشه آخرین جمله اش است. و همین باعث می شود در زمان کمی که دارمش مجبور باشم نقش بازی کنم.البته دقیقا نمی شود گفت نقش بازی کردن است.چون در واقع دارم حظ می برم از او و از همه ی آن لحظه ها.شاید برای همین است که نفهمیده هوس به تنهایی باعث نمی شود که اینطور در اختیارش باشم!من هم گله ای ندارم.اصلا خوب است که نمی فهمد.انگار عاشق یک توله سگ شده ای و می خواهی برای اینکه همیشه کنارت باشد،یک تکه استخوان جلویش بی اندازی.این را از دقت در رفتار توله سگ برادرم فهمیدم.این توله سگ معشوقه ی برادرم است و آئینه ی دق مادر با تکه کلام معروفش"آبرو تو در و همسایه برامون نگذاشتی".
فکرکنم دقیقا همین طور است.منتها توله سگ من خیلی با هوش است.هیچ وقت زل نمی زند توی چشمهایم و فقط موقعی حاضر است با من صحبت کند که بخواهم خبر خالی بودن خانه مان را بدهم و یا اینکه بگویم می توانم زنگ آخر خودم را به مریضی بزنم و بیایم مغازه اش تا برویم پشت پستو.یکبار در آن معدود دفعاتی که حرف می زند گفته بود دختر ها موجودات بی شعوری هستند که به راحتی دوستت دارم های پسر ها را باورمی کنند و حاضرند هر کاری به خاطر آنها بکنند.با این حرف هم داشت به من هشدار می داد و هم افتخار می کرد چیزی که از دختر ها می خواهد، مستقیما می گوید.اما دارد خودش را گول می زند.حد اقل در مورد من که این طور است و با آنکه می داند،باز هم می گذارد ادامه بدهم.
اگر وقتی توله سگ ها دارند با ولع استخوانشان را لیس میزنند و هر چند وقت یکبار سرشان را بالا می آورند و هاپ هاپ می کنند،به سرشان دست بکشی و عاشقانه نگاهشان کنی،ناگهان انگار معمای هستی را فهمیده باشند چنان استخوان برایشان بی ارزش می شود که حاضرند تلافی همه ی فریبی را که به خود داده اند،سرت خالی کنند.ولی اکثر مردم این عصبانیت را به حساب مزاحمت برای غذا خوردن سگ می گذارند.
توله سگ من شاید به خاطر این از من فراریست که آخرین دفعه،وقتی دست در موهایش کردم یادم رفت که او دوست دارد برایش نقش بازی کنم.با پشت انگشتانم گونه هایش را نوازش می کردم که ناگهان متوجه شدم از حرکت ایستاده.لبهایش را به هم فشار می دهد و استخوان فکش برجسته شده.بدون اینکه کارش تمام شده باشد بلند می شود و می رود و من هستم که مشتم را روی تخت می کوبم.اما زود یادم می افتد که من شکایتی ندارم.همین هم برای من کافیست.باید صبر کنم تا توله سگم دوباره مشتاق استخوانش شود.کمی طول می کشد تا دوباره به من اعتماد کند.یا در واقع طول می کشد تا دوباره خودش را گول بزند.می دانم که بر می گردد چون که توله سگ ها دوست دارند که کسی پشم های فرفری روی پیشانیشان را به هم بریزد.حتی اگر در آن لحظه دارند به شدت پارس می کنند.
CUD
برای شما , برای خودم
+ نوشته شده توسط علی یوسفی در 87/05/19 و ساعت
|
