هر چهارشنبه با چند بخش به روز می شود.
این روزها آسمان را خاکستری رنگ می کنند،
سهم من از آن،
یک تکه ی بارانیست.
قرمز قرمز سیاه
دو سه تا روزنامه ی دیگرو بستن .دو سه تا دیگرو بستن. یکی میگه و رد میشه. جلو دانشگاه شلوغه. عین فیلمای 57 . بازوی لاغرشو به طرف خودم میکشم . نگاهشو از تعقیب اون صدا بر میداره و با اخم نگام میکنه . انگار یکم دردش اومده . دستامو شل می کنم. بهش میگم کنارم بمونه. تو شلوغی نمیشنوه .دادمیزنم هیچ جا نمیری ، همینجا پیش من میمونی. هر موقع پلیس یا بسیجی چیزی دیدی ، فقط برو تو دانشگاه. مثل کسی که بغض کرده باشه میگه " خوب بابا" و خودشو از تودستام بیرون میکشه . هر چی بهش گفتم نیایم، قبول نکرد. همه این سال اولیا کلشون بو قرمه سبزی میده. سال اولیه دخترم که نوبره .
همکلاسیام دورو برمن . میگن مواظب باش. مأورا اومدن ایستادن اون جلو . یکی دو نفر تک و توک شعار میدن. بهش میگم نمیخواد بری . میگه" پس کی باید بره" . میگم من همه این راهها رو رفتم . فردا تبت می خوابه ، خودت کلی به خودت فحش می دی . براق میشه و میگه" تو واسه چی اینجایی ؟" تا میگم واسه تو ، نرم میشه . دستمو میگیره و جوری که انگار همین الان می خواد زار بزنه میگه" به خاطر من نیا، به خاطر عدالت بیا ، به خاطر مردمت . به خاطر وظیفت بیا" . تنش اونقدر گرمه و چشاش حالتی داره که دیگه نمی تونم بگم همه این حرفا فردا برات بی معنی میشه ،تنها چیزی که معنیش عوض نمیشه مائیم . به خودمون فکر کن . انگار از تو نگاهم میخونه که میگه "منم .... ولی تو این راه هر کس باید بهایی بده . عدالت و آزادی مفت بدست نمیاد" دلم نمیاد بگم لعنتی چرا من ؟ "
از چند تا از بچه های قدیمی آمار گرفتم . امروز قراره یه خورده شلوغ کنن و تا خیابونای اطراف برن . از قبل بهش گفتم جلو نمیریم . پشت سربچه ها میمونیم و هر موقع شلوغ شد ، بر می گردیم توی دانشگاه. کم کم سه چهار نفر با هم شروع می کنن به شعار دادن . بقیه هم دور شون جمع میشن . تند میکنه که بره. به موقع مچ دستشو میگیرم . بر میگرده و طوری نگام میکنه که میخواد بزنتم .گردنمو کج می کنمو یه وری نگاش می کنم. با صدای کلاه قرمزی میگم قول دادی ، قول دادی . تو که نامردی نمیکنی ؟
اخمش میشکنه و میزنه زیر خنده . انگشتای باریک و زردشو میگیره جلو دهنش و از شدت خنده خم میشه . آروم آروم میاد کنارم وامیسته و شونشو بهم تکیه میده. اگه بخندونمش به ضررم میشه . خودش نمیدونه وقتی دو تا چال میوفته دوتا گوشة لبای باریکش وگونش میره بالا و چشاش کشیده تر میشه، هر چی بخواد نمیتونم بگم نه. یکدفعه صدای جیغ و فریاد بلند میشه نگاه میکنم طرف مأمورا . و ایستادن. بچه ها یه طرف دیگه معلوم نیست با کی درگیر شدن . برگشتم که بگم بریم، دیدم نیست .دلم هری ریخت . سه چهار قدم به همه طرف دوئیدم. در دانشگاهو گم کردم . طرفی که سر و صدا بلند بود ، چند تا چوب و چماق تو دستایی که که کلفتی ساعدشون اندازه رونم بود با آستین های سیاه بالا زده ، بالا و پائین می رفت . بچه ها بودن که یکی و دو تا با سرو کله خونی یا لنگ لنگان میرفتن سمت در دانشگاه . یکی دو نفر که از جمعیت اومدن بیرون دیمش با قد 165 سانتیش بالا و پائین می پرید و فحش می داد و می خواست بزنتشون .یکهو دیدم بغل دستیشو زدن . برگشت زیر بازوی پسره رو گرفت . زورش نمی رسید بلندش کنه . دوئیدم طرفشون .دست پسره رو انداختم دور گردنم . دست انداخت زیر اون یکی بازوی پسره و زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد . کشون کشون داشتیم می بردیمش طرف دانشگاه . بچه ها تعداد شون کم شده بود .دیگه نتونستن مقاومت کنن. همشون برگشتن طرف در چند تاشون ازمون جلو زدند . تند کردمو و هر دو تاشونو دنبال خودم کشوندم . درست جلوی در دانشگاه اشک آور زدن. دو قدمی که از در رد شدیم ، پسره سبک تر شد . نگاه کردم طرفش. نبود. برگشتم. با صورت افتاده بود رو زمین. پسره رو ول کردم و دوئیدم طرفش. مامورا که سبزی لباسشون به سیاهی می زد، از در رد شده بودن و فقط میزدن. میرم بالا سرشو برش میگردونم. مقنعش عقب رفته و از لای موهای سیاهش خون روی صورتش میریزه . بلندش میکنم. سبک تر شده. سرش ار رو دستم عقب می افته . پاهشاشو از رو اون یکی دستم آویزون میشه . اشک همینطور از چشام میریزه رومانتوش . گلوم میسوزه . میدوئم طرف بچه ها . یه چیزی میخوره پشت زانوم . پام خم میده. یکی دیگه میخوره تو کتفم . خم میشم و آروم میزارمش زمین . یهو انگار چسب داغ ریخته باشن روسر و صورتم ، سرم تیر میکشه و همه پوستم گز گز میکنه . سرتاپاش قرمز میشه. هر چی دست میکشم روصورتش ، رودستاش ، رولباسش ، قرمزیش نمیره.دست و بال خودمم قرمز شده . بچه ها صدام میزنن . اونام قرمز شدن . همشون قرمز شدن. ساختمون دانشگاهم قرمز شده. برگ درختا، آسمون ، همه چی ، همه چی قرمز شده. آسمون از قرمزی کم کم داره سیاه میشه ، سیاه میشه ، سیا..
