<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>CUD</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/</link>
<description>برای شما , برای خودم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Oct 2009 13:33:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پائین کشیدن کرکره</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>من هم بنا به سنت معلوف،مدتی که نمی دانم چقدر طول می کشد،اینجا نخواهم بود.اما نوشته ها و یادداشت هایتان همچنان خوانده می شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چرایی اش هم بی سوادیست و غور و مطالعه ی بیشتر.وقتی وارد کتابخانه ای با کتاب های متنوع و زیاد شدم، احساس شرم کردم از ادعایم در مطالعه ی زیاد.پس همین جا هر چه ادعا از من شنیدید، به نادانی ام ببخشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می روم که یاد بگیرم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 13:33:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان: فیلم کوتاه</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سکانس اول - اراک،میدان معروف به سه راه - ساعت 8 صبح&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دور میدان پیاده می شوم تا سوار ماشین های تهران شوم.راننده های خطی مسافرشان را می شناسند و وقتشان را با من تلف نمی کنند.برای همین اصلا طرفم نمی آیند.سوار پراید پسر جوانی می شوم.هنوز خیلی از شهر دور نشده ایم که می ایستد.پیاده می شود و صندوق عقب را باز می کند و از داخل آن چیزی بیرون می آورد.بطری آب است.صورتش را می شوید.مسافر پشت سری می گوید:هردوتون خوابتون میاد.بیا عقب بشین تا من حواسن بهش باشه.عقب می نشینم و خوابم می برد.نزدیک تهران که بیدار می شوم، مسافر عقبی پشت فرمان است و راننده کنار دستش خوابیده است.آخر کار هم با راننده برای یک بیزینس کوچک، کارت ویزیت رد و بدل می کنیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سکانس دوم - مترو، ایستگاه سبلان -  ساعت 12 ظهر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در کمال تعجب می توانم روی صندلی خالی، کنار مردی که بچه ی کوچکی دارد بنشینم.کودک بی تابی می کند و آرام ندارد.اما تا پدرش او را به سمت من می گیرد ساکت می شود و زل می زند به من.کمی بعد دست های کوچک سفیدش را رو شانه ی من می گذارد.در واقع تی شرتم را چنگ می زند.کمی برایش ادا و اطوار درمی آورم.اما کودک هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و فقط نگاه می کند.ایستگاه امام خمینی باید خط عوض کنم.از کودک خداحافظی می کنم .نمی دانم بعدش گریه کرد یا نه.باز هم خوش شانس بودم . این دفعه روبروی پسر بچه ی ناز و کپل، با چشم های سیاه درشت مثل مادرش، موهای بور احتمالاً مثل مادرش و دوتا دندان ریز خوشگل که از پائین درآمده بود.پسرک ورجه وورجه می کند و مادرش را حسابی کلافه کرده است.پسرک به همه طرف چشم می چرخاند که ناگهان روی من کلید می کند و شروع می کند به خندیدن.لپ های آویزان.لب های قرمز کوچک، دندان های سفید به همراه آن چشمها، ملاهت و معصومیت فوق العاده ای به کودک داده است.نمی دانم من خنده دارم یا احتمالا بوی پودر بچه یا شیر خشک می دهم که امروز بچه ها به من علاقه مند شده اند.ولی باور کنید ادکلن من (دان لپ) است.شروع می کنم با پسرک درد و دل کردن.او از پوشکی که سفت بسته شده می گوید و من از نیامدن دوستم.او از پستان های کم شیر مادر گله می کند و من از خستگی راه.بی خیال گله گذاری می شویم و برایش یک جوک خردسالانه تعریف می کنم که از خنده غش می رود و توجه همه را به ما جلب می کند.مردم با تبسمی بر لب به کودک نگاه می کنند.مادرش هم کلی ذوق پسرش را می کند و نگاهی از سر تشکر به من می کند.من هم سری تکان می دهم یعنی قابلی نداشت.ایستگاه مصلی. صدای بلند گو ما را از خلسه ی راحت خیال بیرون می کشد.کودک زیبا را به خدا می سپارم و پیاده می شوم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سکانس سوم – خروجی مترو، داخل محوطه نمایشگاه – ساعت 1 بعد از ظهر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اول نقشه ی نمایشگاه که امسال پیشرفت کرده است و سه بعدی شده است.والبته خیلی کلی فقط نوع ناشران را مشخص کرده است.تا گام به سمت غرفه ها می گذارم آب معدنی ها و ساندویچی ها و بستنی فروشی ها و...  اول یادم می اندازد که وقتش است و بعد یاد آن گزارش تلویزیونی چند سال پیش می افتم که یکی در جواب سوالی در مورد کیفیت نمایشگاه گفته بود: خوبه ولی یه خورده باید سیب زمینی سرخ کرده و بستنیش بیشتر بشه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;البته اول وجود و بعد اگر پولی ماند فرهنگ.بعد از ناهار بلا فاصله به سمت غرفه ها می روم.شاهکار امسال نمایشگاه فرهنگی کتاب، موکت موشک  ماهواره امید است.والبته حضور حداد عادل.می روم جلو و می گویم:آقا یک فکری به حال فرهنگ بکنید.ادبیات که سانسوری نمی شود.کاش آنقدری که برای ارزش هاتان ارزش قائلید، برای آزادی هم ارزش قائل بودید.باور کنید قیمت آزادی خیلی بیشتر از چند تا فحش و فضیحت و بی جنبه بازی است. از توهم که بیرون می زنم یکراست به سمت راسته ی ناشران معروف می روم.بروشور کتاب های منتشر شده را می گیرم و به استراحتگاه  که از تازه واردین نمایشگاه است می روم.کتاب هایی که می خواهم علامت می زنم.امسال علاوه بر نویسنده یا مترجم کتاب، قیمت آن هم در انتخاب تاثیر گذار شده است.این جاست که باید گفت هر سال دریغ از پارسال. عده ای از دوستان، نمایشگاه کتاب را در چند سال اخیر تحریم کرده اند. ولی نمی شود این اندک را هم نادیده گرفت.بگذار برگزار کنندگان حالش را ببرند که امسال فلان قدر بازدید کننده داشتیم و فلان قدر فروش و فلان قدر عنوان جدید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بعضی از کتاب هایی که خریده ام خوانده ام و فقط می خواهم آن ها را در کتاب خانه ام داشته باشم.سرعت عمل فوق العاده ای به خرج داده ام و ظرف کمتر از سه ساعت دارم نمایشگاه را ترک می کنم.برای منی که چند وقت دور از تمدن بودم دل کندن از جمعیت و مردمی که جدا و کنار هم به بهانه ی دوست داشتنی به نام کتاب جمع شده اند، آسان نیست.با ولع نگاهشان می کنم و به حرف هایشان گوش می دهم و سعی میکنم روابطشان را حدس بزنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سکانس چهار – مترو – ساعت 4 عصر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تا امام خسته و در حسرت دیدار دوستی عزیز، سرپا می ایستم تا جای خالی باز می شود و می نشینم.اما همین موقع دو پیرزن هم وارد قطار می شوند که بدجور روی وجدانمان مشت و لگد می زنند که دو نفر روبروی من بلند می شوند و آن ها می نشینند.به یکیشان که جوانتر بود می گویم: خدا خیرتان بدهد.داشتم از وجدان درد می مردم.خندید و گفت:این جور موقع ها چشم هاتو ببند.گفتم:اونوقت زجر نشستن با خستگی ایستادن تفاوت زیادی نمی کنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;البته چیزی که باعث شد آن دو نفر زودتر از من بلند شوند این بود که پیرزن اولی به محض وارد شدن به جای آنکه به دنبال صندلی خالی بگردد به چشمان کسانی که نشسته بودند نگاه میکرد.انگار وظیفه ی ماست که بلند شویم.زورم آمد به کسی که لطف ما را وظیفه می داند کمک کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سکانس پنج – ترمینال جنوب – ساعت 5 عصر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;به همان ترتیبی که آمده بودم  بر میگردم. و ساعت 7:30 به منزل رسیده ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سکانس آخر -  صفحه ی سیاه و سفید به سبک فیلم های صامت که دیالوگ ها را می نوشتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نتیجه گیری اخلاقی: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نمایشگاه کتاب هر چقدر هم که بی کیفیت باشد و وسطش ماهواره امید کاشته باشند، شما بروید.حد اقلش یکدیگر را می بینیم و چیبس و ساندویچی کنار هم می خوریم.یا دست کم می توانیم یک جلد حافظ یا مثنوی بخریم، تا به سوادشان نرسیده که سانسورش کنند.یک وقت دیدید نایاب شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دستاورد نمایشگاه کتاب 88&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;-         تخفیفات به اندازه ی کرایه ی رفت و برگشت که هیچ به اندازه تناولات هم نشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;-         8 عنوان کتاب خریداری شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;-         پیشرفت فوق العاده در درک زبان.طوری که کودکان مشتاق هم صحبتی من شده اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;-         احتمالا یک بیزینس کوچک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;عوامل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;نویسنده وکارگردان: راوی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دستیار کارگردان: محیط&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;فیلم بردار : راوی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;بازیگران:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; نویسنده،کودک اول،پسرک،مردم، دو جوان، دو پیرزن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 May 2009 07:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هرز نوشته ها</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=impact size=3&gt;۱- به بازی می گیرد دست غارتگر باد، شرابه موهای سیاهش را در میان نوارهای طلایی،آبی،قرمز و سبز آویخته که روی پوست سرخ و نازکش روانند.گوشه ی چین دامن بلندش به نوک انگشتان شصت و سبابه ی دست چپ و سر و گردن به همان سو متمایل.لبخند لبان شرار انگیزش موزون و متقارن نشسته بر پهنای صورت گردش و خالی سیاه بالای لبش سمت چپ که فقط هست برای نشان دادن سفیدی پوستش.و چشم ها، مستانه خمارند در پناه ابرو های کمانی.&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt;۲- و آنگاه که از درگاه تو برگشتم نه در اندیشه ی وسوسه ی انسان بودم و نه در اندیشه ی نافرمانی ات.بلکه چنان از خوب بودن متنفر گشتم که عرش کبریایی ات با آن همه وسعت و عظمت و جاه و جلال، مرا سخت در خود می فشرد.آنگاه بود که تو به پاس آن همه عبادت، انسان را برایم خلق کردی.پیامبرانت و آن معدودی که به ظاهر سر به فرمانم نبردند، جز فریبی برای انگیزه ی تلاش بشر برای خوبی نبود.و اگر اینک جهانی که به من صله کردی هنوز نشانی از تو دارد، نه از سر نتیجه ی تلاش نوع انسان، که از خواست من برای سپاس ایزدمنان است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt;۳- در اندیشه ام درختی می بینم نشسته بر تپه ای سبزه هایش به زردی میزند.درخت شاخ گسترده و سایه انداخته بر پیرامونش.خورشید است که کم کم سرخ می شود و فروکش می کند پشت درخت .زیباست.اما این تصویر با هجو خشونت،فقر و نکبت،حماقت و دور دستی سعادت، لبخندی تمسخرآمیز بر لبانم می نشاند.سعادت برای ما همین قاب است. ولی برای یک پیرمرد، تکیه دادن به درخت و زل زدن به دورترین منظره است.و برای یک زوج جوان ، بوسه بازی های پر اضطراب و ترس از نگاهی در اطراف.وبرای یک دختر بچه نشستن روی تاب آویزان از درخت.ولی برای همه،من،شما،پیرمرد،دخترک و زوج جوان، سعادت همان تصویریست که هر روز گرد و غبار از رویش می تکانیم.نه.این هم حتی اشتباه است.سعادت جرات است.جرات پا گذاشتن به قاب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=impact size=3&gt;۴- به نگاه دو چشم در چشمانش.همراه با آهی که انگار روحش را از بدن با خود به خارج می برد، آغاز می شود.پیاده رو، تنگ و پر.تنها دو چشمی که خیره است به کف استاده،که نه.نشسته بر دل مسیر.تلاطم است و همهمه.پیاده رو تاب آن همه را ندارد.دست دو چشم کفگیر شده جلوی جوب آدم.همراه با زمزمه ای که می خراشد روح.انگار که می خواهد نقب بزند بر آن یا شاید بترکاند دمله های چرکی اش را.اما مردم تا ارتفاع یک متری کورند.آنچه دیده می شود کپل های لرزان است و بس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Mar 2009 21:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مهتاب</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=4&gt;چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را&lt;BR&gt;منی که دل از کف داده در تماشای یک شبم&lt;BR&gt;برآشفته ز اندیشه های نافرجام،&lt;BR&gt;نگریسته در رخ مهتاب،&lt;BR&gt;گداخته در هرم التهاب یک تبم&lt;BR&gt;با من بخوان امشب ای فاخته&lt;BR&gt;امشب که چنین، هجوم غم به من تاخته&lt;BR&gt;صبوری ز جانم برفت و شکیبم ز دل&lt;BR&gt;شنیدم کسی گفت، زندگی را باخته&lt;BR&gt;هر چه خواهید صدایم کنید&lt;BR&gt;مست،دیوانه،عاشق خطابم کنید&lt;BR&gt;ولی من آن جغد ماه پرست شبم&lt;BR&gt;شما را به آفتاب دعایم کنید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Jan 2009 08:03:33 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با عنوان انسانیت</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>                                                      &lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;مردم مظلوم غزه حمایتتان میکنم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;بحث با دوست عزیزم &quot;علیمهر&quot; باعث شد قانونم را در مورد داستان زدن صرف در  وبلاگم و گفتن حرفهایم  فقط با داستان را بشکنم.گرچه شاید روزی در داستان هایم هم این را ببینید.این جواب تلنگری است که علیمهر عزیز به من زد در مورد این که من برای دفاع از مظلوم چه کرده ام والبته دلیل اصلیش دفاع از شرف انسانی و اعلام انزجار از جنایت های غزه بود.ولی نه زیر لوای جریان های تبلیغی سیاسی حاکم بر جامعه ما از سوی نظام و نه تحت تاثیر جو.بلکه دفاع از مردم غزه در اینجا به علت استفاده از ابزاری(تنها ابزاری) به نام وبلاگ است، غیر از آنچه سیاسیون محیا کرده اند است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;در زیر بحث های انجام شده بین من و دوست عزیزم علیمهر را به ترتیب توالی آن می آورم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Jan 2009 11:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بهتر</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در نگاه اول شاید خیلی عادی به نظر بیاید.ولی اصلا اینطوری نیست.او یک کودن است.البته به این راحتی ها نمی توانید این را بفهمید.چون قیافه ی مصممی دارد، کم حرف می زند و خوش پوش و تا حدی می توان گفت مرد جذابی است.فقط موقعی که در یک موقعیت حاد قرار می گیرد، متوجه می شوید کودن است.منظورم از یک موقعیت حاد یک موقعیت اکشن نیست.نه، اتفاقاً او در این موارد خیلی خوب رفتار می کند.منظورم بیشتر صحنه های احساسی  است.در این مواقع عکس العمل هایش واقعا آدم را دیوانه می کند.مثلا همین چند وقت پیش نشسته بودیم روی راحتیِ قهوه ای سوخته ی چرمی اش که انگار همه ی آپارتمان خالی و سفیدش را با آن موزائیک های سردش، پر کرده است.بدون این که حرفی به هم بزنیم، پشت سر هم سیگار می کشیدیم و زل زده بودیم به LCD بزرگِ سیستم صوتی و تصویریش که همین طوری وسط اتاق چیده شده بود.یک کلیپ خارجی داشت پخش می شد.مردی که معلوم شد خود خواننده است، یک تابلوی دست نویس دستش گرفته بود که رویش با خط قرمز درشت نوشته شده بود &lt;FONT size=1&gt;((&lt;/FONT&gt; مرا در آغوش بگیر&lt;FONT size=1&gt;))&lt;/FONT&gt;.همین طور در پیاده رو ها و میدان های شهر تابلو را بالای سرش نگه داشته بود  و به طرف مردم می رفت.خیلی ها اخم می کردند، راهشان را کج می کردند، فحش می دادند، مسخره اش می کردند.ولی خیلی ها هم بغلش کردند.آن هم با چه شور و اشتیاقی.حتی می دویدند و می پریدند بغلش.انگار که مدت ها همدیگر را ندیده باشند. یا مدت ها در منطقه ای دور افتاده زندگی کرده باشند و حالا با دیدن اولین انسان ، هیجان زده شده باشند.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;no money,no love,no sex. واقعا دیدنی بود.پیر، جوان، زن، مرد، بزرگ، کوچک، سیاه، سفید.انگار خواهر و برادرباشند، یکدیگر را بغل می کردند و صمیمانه می خندیدند.درست وقتی یک دختر بچه ی موبور خوشگل دست مادرش را ول کرد و به طرف مرد که زانو زده بود و دست هایش را باز کرده بود، دوید، دیدم صدای هق هقش با سرفه هایِ از دود سیگارِ پریده توی گلویش بلند شد و همراه مرد خواننده که حالا دخترک را محکم بغل کرده بود و با چشم های گریان داشت می خندید، زانویش را جمع کرد توی شکمش، آرنج هایش را گذاشت روی آن ها و دست هایش را گذاشت روی گوش هایش و زار زار شروع کرد به گریه کردن. تصورش را بکنید. درست است که صحنه ی تاثیر گذاری بود ولی این دیگر زیاده روی بود.این قدر عصبانی ام کرده بود که متوجه نشدم نصف فیلتر را هم کشیده ام.شاید فکر کنید او آدم حساسی است.ولی همین جاست که می گویم او کودن است.چون همین آدم وقتی خواهر زاده اش رفت زیر ماشین و با آن وضع فجیع مرد، نه تنها یک قطره اشک هم نریخت، همان بعد از ظهرش برگشت سر کارش.واقعاً توی کارش مانده ام.او یک عقب مانده ی احساسی است.شاید باورتان نشود تا حالا با دوست دخترش در مورد س.ک.س صحبت نکرده است چه برسد که با او بخوابد.آن هم کی، الهه ی س.ک.س که حشر از چشم ها و موهای خرمائی فرفری اش می ریزد.دختره ی خل وضع هم نه اینکه از س.ک.س بدش بیاید، بر عکس چیز های زیادی در باره اش شنیده ام، ولی فکر می کند با یک فرشته دوست شده که او را فقط به خاطر خودش دوست دارد و در حالی که عشق و حالش جای دیگریست، بقیه اوقاتش را خانه ی رفیق ما پلاس است.اما من فکر می کنم دوست من هم می داند ولی عقده ی دوست داشته شدن دارد.زیاد توی کارشان نیستم ولی خودش بارها گفته خیلی ها واقعاً دوستش دارند اما تا به حال کسی عاشقش نشده است.این هم یکی دیگر از آن کار هاست که باعث می شود بگویم کودن است.او می تواند به راحتی با دختر ها رابطه برقرار کند ولی نمی تواند کسی را عاشق خودش کند.همه ی اینها واقعاً دیوانه کننده است.بد جور لجم را در می آورد.او پر از تضاد است.اصلاً عاشق تضاد است.گاهی آن قدر به اطرافش اهمیت می دهد که آدم را کلافه می کند و درست موقعی که باید، بی تفاوت از کنارشان رد می شود. دقیقاً برعکس من. من واقعا دوست دارم همه چیز خوب و نرمال باشد.هر چیزی درست سر جای خودش.بدون حتی یک ذره انحراف.از بچه ها متنفرم.از عقب مانده های ذهنی متنفرم.از آدم های ساده و بی شعور بدم می آید.از اینکه به جای صبح به خیر بگویند خسته نباشی بیزارم.از این همه تعارفات الکی بیزارم.خیلی ها به خاطر این چیز ها از من ایراد گرفته اند.ولی از این بابت اصلاً نگران نیستم.حتی نمی ترسم که بگویم هیتلر را به خاطر کارهایش می پرستم.دنیا باید به همچین آدم های فرصت می داد.در مقابل این افراد کافیست عالی باشی و بگذاری کارشان را بکنند.اما این پسر چیز دیگریست.وقتی همه ی این کارهایش با آن دل زدن های وسط گریه اش جلوی چشمانم می آید، واقعاً شاکی می شوم.کفرم را در می آورد. مخصوصاً صدای گریه اش. یک کودن احساسی اصیل. حسابی لجم را در آورده.فکر کنم به خاطر همین دیگر نفس نمی کشد.خیلی حرصم را درآورده بود.با ید یک جوری صدای اعصاب خورد کنش را قطع می کردم.هیچ امیدی به درست شدنش نبود.بد شکل گرفته بود. اگر یک دست یا پا نداشت و یا کور و لال بود، قابل تحمل تر بود.دیگر به کل، از کنترل خارجم کرد.فقط وقتی دست هایم را از دورگلویش برداشتم فهمیدم چه اتفاقی افتاده.جوری چشم هایش از حدقه بیرون زده بود و باز مانده بود که انگار باورش نمی شد.از گونه های خشکیده و ته سیگار های خاموش شده مان معلوم بود که خیلی وقت است روی سینه اش نشسته ام. ناخن هایش با خراش های موازی دسته مبل چرمی را پاره کرده بود.شما هم اگر جای من بودید حتماً همین کار را می کردید.شاید ناخودآگاهم بود که این کار را کرد.به هر حال سرزنشش نمی کنم. اصلاً برای خودش هم بهتر شد .با مردنش به دنیا کمک کرد بهتر شود.کار درستی بود. بهتر شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Dec 2008 10:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک شعر و داستان</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-15.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;   
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                                               &lt;FONT color=#993300&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://patogheadabi.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#993300&gt;وب سایت پاتوق ادبی&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                                          &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=impact color=#ff0000&gt;هر چهارشنبه با چند بخش به روز می شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;این روزها آسمان را خاکستری رنگ می کنند،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سهم من از آن،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;یک تکه ی بارانیست.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;قرمز قرمز&lt;/FONT&gt; سیاه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دو سه تا روزنامه ی دیگرو بستن .دو سه تا دیگرو بستن. یکی میگه و رد میشه. جلو دانشگاه شلوغه. عین فیلمای 57 . بازوی لاغرشو به طرف خودم میکشم . نگاهشو از تعقیب اون صدا بر میداره و با اخم نگام میکنه . انگار یکم دردش اومده . دستامو شل می کنم. بهش میگم کنارم بمونه. تو شلوغی نمیشنوه .دادمیزنم هیچ جا نمیری ، همینجا پیش من میمونی. هر موقع پلیس یا بسیجی چیزی دیدی ، فقط برو تو دانشگاه. مثل کسی که بغض کرده باشه میگه &quot; خوب بابا&quot; و خودشو از تودستام بیرون میکشه . هر چی بهش گفتم نیایم، قبول نکرد. همه این سال اولیا کلشون بو قرمه سبزی میده. سال اولیه دخترم که نوبره . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همکلاسیام دورو برمن . میگن مواظب باش. مأورا اومدن  ایستادن اون جلو . یکی دو نفر تک و توک شعار میدن.  بهش میگم نمیخواد بری . میگه&quot; پس کی باید بره&quot; . میگم من همه این راهها رو رفتم . فردا تبت می خوابه ، خودت کلی به خودت فحش می دی . براق میشه و میگه&quot; تو واسه چی اینجایی ؟&quot; تا میگم واسه تو ، نرم میشه . دستمو میگیره و جوری که انگار همین الان می خواد زار بزنه میگه&quot; به خاطر من نیا، به خاطر عدالت بیا ، به خاطر مردمت . به خاطر وظیفت بیا&quot; . تنش اونقدر گرمه و چشاش حالتی داره که دیگه نمی تونم بگم همه این حرفا فردا برات بی معنی میشه ،تنها چیزی که معنیش عوض نمیشه مائیم . به خودمون فکر کن . انگار از تو نگاهم میخونه که میگه &quot;منم .... ولی تو این راه هر کس باید بهایی بده . عدالت و آزادی مفت بدست نمیاد&quot; دلم نمیاد بگم لعنتی چرا من ؟ &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از چند تا از بچه های قدیمی آمار گرفتم . امروز قراره یه خورده شلوغ کنن و تا خیابونای اطراف برن . از قبل بهش گفتم جلو نمیریم . پشت سربچه ها میمونیم و هر موقع شلوغ شد ، بر می گردیم توی دانشگاه. کم کم سه چهار نفر با هم شروع می کنن به شعار دادن . بقیه هم دور شون جمع میشن . تند میکنه که بره. به موقع مچ دستشو میگیرم . بر میگرده و طوری نگام میکنه که میخواد بزنتم .گردنمو کج می کنمو یه وری نگاش می کنم. با صدای کلاه قرمزی میگم قول دادی ، قول دادی . تو که نامردی نمیکنی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اخمش میشکنه و میزنه زیر خنده . انگشتای باریک و زردشو میگیره جلو دهنش و از شدت خنده خم میشه . آروم آروم میاد کنارم وامیسته و شونشو بهم تکیه میده. اگه بخندونمش به ضررم میشه . خودش نمیدونه وقتی دو تا چال میوفته دوتا گوشة لبای باریکش وگونش میره بالا و چشاش کشیده تر میشه، هر چی بخواد نمیتونم بگم نه. یکدفعه صدای جیغ و فریاد بلند میشه نگاه میکنم طرف مأمورا . و ایستادن. بچه ها یه طرف دیگه معلوم نیست با کی درگیر شدن . برگشتم که بگم بریم، دیدم نیست .دلم هری ریخت . سه چهار قدم به همه طرف دوئیدم. در دانشگاهو گم کردم . طرفی که سر و صدا بلند بود ، چند تا چوب و چماق تو دستایی که که کلفتی ساعدشون اندازه رونم بود با آستین های سیاه بالا زده ، بالا و پائین می رفت . بچه ها بودن که یکی و دو تا با سرو کله خونی یا لنگ لنگان میرفتن سمت در دانشگاه . یکی دو نفر که از جمعیت اومدن بیرون دیمش با قد 165 سانتیش بالا و پائین می پرید و فحش می داد و می خواست بزنتشون .یکهو دیدم بغل دستیشو زدن . برگشت زیر بازوی پسره رو گرفت . زورش نمی رسید بلندش کنه . دوئیدم طرفشون .دست پسره رو انداختم دور گردنم . دست انداخت زیر اون یکی بازوی پسره و زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد . کشون کشون داشتیم می بردیمش طرف دانشگاه . بچه ها تعداد شون کم شده بود .دیگه نتونستن مقاومت کنن. همشون برگشتن طرف در چند تاشون ازمون جلو زدند . تند کردمو و هر دو تاشونو دنبال خودم کشوندم . درست جلوی در دانشگاه اشک آور زدن. دو قدمی که از در رد شدیم ، پسره سبک تر شد . نگاه کردم طرفش. نبود. برگشتم. با صورت افتاده بود رو زمین. پسره رو ول کردم و دوئیدم طرفش. مامورا که سبزی لباسشون به سیاهی می زد، از در رد شده بودن و فقط میزدن. میرم بالا سرشو برش میگردونم. مقنعش عقب رفته و از لای موهای سیاهش خون روی صورتش میریزه . بلندش میکنم. سبک تر شده. سرش ار رو دستم عقب می افته . پاهشاشو از رو اون یکی دستم آویزون میشه . اشک همینطور از چشام میریزه رومانتوش . گلوم میسوزه . میدوئم طرف بچه ها . یه چیزی میخوره پشت زانوم . پام خم میده. یکی دیگه میخوره تو کتفم . خم میشم و آروم میزارمش زمین . یهو انگار چسب داغ ریخته باشن روسر و صورتم ، سرم تیر میکشه و همه پوستم گز گز میکنه . سرتاپاش قرمز میشه. هر چی دست میکشم روصورتش ، رودستاش ، رولباسش ، قرمزیش نمیره.دست و بال خودمم قرمز شده . بچه ها صدام میزنن . اونام قرمز شدن . همشون قرمز شدن. ساختمون دانشگاهم قرمز شده. برگ درختا، آسمون ، همه چی ، همه چی قرمز شده. آسمون از قرمزی کم کم داره سیاه میشه ، سیاه میشه ، سیا..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 10:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=15</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-14.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;شما ای یاران از بند گریخته،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قسم به شِکوه ی دیدار&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;که این بیرون چیزی برای جنگیدن نیست&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نیزارهای خشک لایق سوختنند&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;ای کبک های خرامان&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;فرزندان خود را فراموش کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در بهاری دیگر،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;در خاکستر،&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کودکان تازه از تخم های خود&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;سر بر می آورند.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Georgia size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Georgia size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 03 Sep 2008 10:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=14</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توله سگ و عاشق</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-12.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;چند وقتی هست که خودش را از من قایم می کند.همیشه از من فراریست.تا مرا می بیند راهش را کج می کند.در محله هایی که ما زندگی میکنیم راه دررو زیاد است ولی با این حال نمی شود،چیزی را برای مدت زیادی پنهان کرد.هر وقت میخواهم از کنارش رد شوم پشتش را به من میکند و با صدای بلند تر با دوستانش حرف می زند.انگار بخواهد صدایم را نشنود.ولی من که چیزی نمی گویم!هیچ وقت چیزی نگفتم.من همیشه با او موافق بودم.موافقت هم که اعلام کردن نمی خواهد.اصلا آدمها فقط وقتی مخالفند ،حرف می زنند و حرف می زنند.&lt;BR&gt;اما خوب میدانم چطور کاری کنم که خودش را از من قایم نکند.کافیست یکی دو بار چادرم را پرده کنم تا چشمش به برجستگی سینه هایم از پشت بلوز استرج بی افتد.آنوقت است که می افتد به موس موس کردن و من میتوانم دوباره تا پایان انزالش،داشته باشمش.می توانم موقعی که تند تند نفس می زند و دندانهایش را به هم فشار می دهد،از کنار شقیقه هایش دست در موهای خیس عرقش بکنم و زل بزنم توی چشم های آبیش که انگار دارد به آنور من و تخت و آن پائین ها نگاه می کند.شاید حق دارد نسبت به او چیز قابل دیدنی نیستم.به گوشه چشمش که می رسم،تازه می توانم امتداد ابروهای کشیده اش را تعقیب کنم و نگاهم آرام آرام بلغزد روی گونه هایش.بعد هم برای اینکه بغلش کنم،دوسه بار آه و اوه الکی راه می اندازم،لبهایم را غنچه می کنم و دستانم را از گردنش آویزان میکنم.&lt;BR&gt;اگر بدانم ذره ای دنبال عشق و عاشقی هستی،قیدت را میزنم.این همیشه آخرین جمله اش است. و همین باعث می شود در زمان کمی که دارمش مجبور باشم نقش بازی کنم.البته دقیقا نمی شود گفت نقش بازی کردن است.چون در واقع دارم حظ می برم از او و از همه ی آن لحظه ها.شاید برای همین است که نفهمیده هوس به تنهایی باعث نمی شود که اینطور در اختیارش باشم!من هم گله ای ندارم.اصلا خوب است که نمی فهمد.انگار عاشق یک توله سگ شده ای و می خواهی برای اینکه همیشه کنارت باشد،یک تکه استخوان جلویش بی اندازی.این را از دقت در رفتار توله سگ برادرم فهمیدم.این توله سگ معشوقه ی برادرم است و آئینه ی دق مادر با تکه کلام معروفش&quot;آبرو تو در و همسایه برامون نگذاشتی&quot;.&lt;BR&gt;فکرکنم دقیقا همین طور است.منتها توله سگ من خیلی با هوش است.هیچ وقت زل نمی زند توی چشمهایم و فقط موقعی حاضر است با من صحبت کند که بخواهم خبر خالی بودن خانه مان را بدهم و یا اینکه بگویم می توانم زنگ آخر خودم را به مریضی بزنم و بیایم مغازه اش تا برویم پشت پستو.یکبار در آن معدود دفعاتی که حرف می زند گفته بود دختر ها موجودات بی شعوری هستند که به راحتی دوستت دارم های پسر ها را باورمی کنند و حاضرند هر کاری به خاطر آنها بکنند.با این حرف هم داشت به من هشدار می داد و هم افتخار می کرد چیزی که از دختر ها می خواهد، مستقیما می گوید.اما دارد خودش را گول می زند.حد اقل در مورد من که این طور است و با آنکه می داند،باز هم می گذارد ادامه بدهم.&lt;BR&gt;اگر وقتی توله سگ ها دارند با ولع استخوانشان را لیس میزنند و هر چند وقت یکبار سرشان را بالا می آورند و هاپ هاپ می کنند،به سرشان دست بکشی و عاشقانه نگاهشان کنی،ناگهان انگار معمای هستی را فهمیده باشند چنان استخوان برایشان بی ارزش می شود که حاضرند تلافی همه ی فریبی را که به خود داده اند،سرت خالی کنند.ولی اکثر مردم این عصبانیت را به حساب مزاحمت برای غذا خوردن سگ می گذارند.&lt;BR&gt;توله سگ من شاید به خاطر این از من فراریست که آخرین دفعه،وقتی دست در موهایش کردم یادم رفت که او دوست دارد برایش نقش بازی کنم.با پشت انگشتانم گونه هایش را نوازش می کردم که ناگهان متوجه شدم از حرکت ایستاده.لبهایش را به هم فشار می دهد و استخوان فکش برجسته شده.بدون اینکه کارش تمام شده باشد بلند می شود و می رود و من هستم که مشتم را روی تخت می کوبم.اما زود یادم می افتد که من شکایتی ندارم.همین هم برای من کافیست.باید صبر کنم تا توله سگم دوباره مشتاق استخوانش شود.کمی طول می کشد تا دوباره به من اعتماد کند.یا در واقع طول می کشد تا دوباره خودش را گول بزند.می دانم که بر می گردد چون که توله سگ ها دوست دارند که کسی پشم های فرفری روی پیشانیشان را به هم بریزد.حتی اگر در آن لحظه دارند به شدت پارس می کنند.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 09:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=12</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچه باغ</title>
<link>http://cud1.blogfa.com/post-11.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;آخرین باری که دیدمت یادم نمی آید آفتاب بود یا مهتاب.اما تو ابری بودی.پشت کوچه باغ&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt&quot;&gt;_&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt; (علی مصفا) بود.چنارا انگار یکور کرده بودند روی چینه کاهگلی.برگاشون که ریخت،رنگ به رخشون نموند.سفید سفید شدند،مثل روز اولی که کاشتنشون.آب تو جوب وسط کوچه سنگین میرفت.از رنگ نقره ایش معلوم بود تیز شده.نگاش که میکردی لرزت میگرفت.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;دستمو انداختم گردنت.کولتو انداختی و دستم ول شد تو هوا.احساس کردم میخوای عق بزنی ولی خودتو نگه داشتی. نزدیکای ته کوچه چنارا تموم می شد ولی چینه تو سری خورده ،پر از چروک و ترک ادامه داشت. ایستادی دستامو گرفتی تو دستت. گرم بودند . اما چشمات آروم و قرار نداشتن. شروع کردی به حرف زدن.آهنگ حرفات آروم بودو ملتمسانه.نمیدونم چی میگفتی اما لحنت هول تو دلم مینداخت.حرفات که تموم شد دستات کردی تو جیب مانتوت و براقش شدی ببینی من چی میگم. وقتی دیدی دارم مثل گاوا فقط نگات میکنمو به جای نشخوار دارم بهت لبخند میزنم، اول برگشتی و روتو کردی اونور .نفسای عمیق می کشیدی ولی آروم نشدی.دوباره روتو کردی طرف من.دستاتو تو هوا اینور و اونور میکردی. انگار داشتی داد میکشیدی.چشمات با سرعت از مردمک یه چشمم میرفت رو چشم دیگم و برمیگشت.وقتی تبسمم محو شد انگار فکر کردی فهمیدم چی میگی ولی من فقط ترسیده بودم.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;هنوز چشات دودو میزد.خیالت راحت نبود، ولی چاره ای نداشتی.یهو برگشتی. موهای مشکیت از زیر شال تاب خوردو نشست روی شونت.چند قدم آروم رفتی.یکدفعه انگار نیرویی گرفته باشی تند کردی.دنبالت راه افتادم.فهمیدی. ایستادی. با انگشت نشونت به من اشاره کردی که یعنی همونجا وایستم. وایستادم. از این ور جوب یه قدم بزرگ برداشتی و رفتی اونور جوب کنار چینه.با نگام دنبالت کردم. درست روبروی همونجایی که از جوب پریدی،چینه ،قد رد شدن یه آدم شکسته بود و ریخته بود و دوباره ادامه پیدا میکرد تا ته کوچه. رفتی و رفتی تا ته کوچه.پیچیدی به چپ و ناپدید شدی.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt; تا چند دقیقه جرات نکردم دنبالت بیام.وقتی هم اومد و رسیدم ته کوچه دیگه رفته بودی. خواستم منم همونطرفی بیام ولی پیچیدم به راست. این طرف باغهاش کوچه نداشت،چینه نداشت،جوب نداشت،چنارم نداشت. فقط همه ی برگهای چنار سبز سبز اونجا فرش شده بود.هر چند قدم که برمیگشتم و پشت سرمو نگاه میکرد، گله گله گلهای قرمز داشتند روش در میومدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=Georgia size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=Georgia size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پ ن ۱ : این یه داستان قدیمیه که قصد دارم بازنویسیش کنم.ولی قبلش میخوام نظرات شمارو بدونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; mso-margin-top-alt: auto; mso-margin-bottom-alt: auto&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;پ ن ۲:  در قسمت پیوند ها دو صفحه ی جداگانه شامل همه ی داستان های من در وبلاگ پاتوق ادبی و وبلاگ فیلتر شدم،اضافه شده است.نقداتون برام خیلی مهمه&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Jul 2008 19:04:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=cud1&amp;postid=11</comments>
<dc:creator>cud1</dc:creator>
<guid>http://cud1.blogfa.com/post-11.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
